آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

۱-۲-۳-۴

۱-

ديشب نوشتم طرفدار برزيلم اما در طول بازی قلبم برای غنا می طپيد. باور نمی کنيد چه حرصی سر گل های دوم و سومش خوردم...

آخر شب هم طبق معمول ِ خودم طرفدار اسپانيا بودم.

دخترک ميگه بقيه شو لازم نيست بگی چون تو هميشه طرفدار بازنده هايی.

 

۲-

صبح توی راه تا شرکت فکرم هزار جا رفته بود. انگار شصت تا موضوع همزمان فکرم را مشغول کرده بودند. مثل اينکه سر يک تقاطع شلوغ ، ايستاده باشی و فکرت مثل آب، نه!‌مثل سيل که توی همه ی کوچه ها می رود يا مثل خون که توی همه ی رگ ها جاری می شود ، توی همه ی راه های آن تقاطع شلوغ رفته باشد و باز هر راه بعد از مدتی چند شاخه شده باشد. ...

سر فصل ها برجسته بودند و شرح زيرشان البته نا خوانا!‌ اما جمله های آخرشان باز خوانده ميشد:

سرفصل: حق تقدم عبور از روی خط کشی.........آخرش اين بود که:  من هميشه يک عابر پياده هستم.

سر فصل:‌آلزايمر........(اين يکی طول و تفصيل زيادی داشت اما)......آخر ش قبول واقعيت بود.

سر فصل آشفتگی ذهن......آخرش ؟‌

...  

۳-

بالاخره ورق های آهنی تموم شد. حالا بايد برم سراغ نبشی ها.

۴-

فريبا کامنت خيلی قشنگی نوشته که دوست دارم بهش فکر کنم:

 

فريبا

چهارشنبه 7/4/1385 - 8:41

اين کامنت و تقديم ميکنم به آقا يا خانم وروجک كامنتدوني پست قبل :
آيا در اين ديار کسی هست هنوز که از نگاه کردن به چهرهء فنا شدهء خويش در آينه، وحشت نداشته باشد ؟!

faribam.blogfa.com - egoself1967@yahoo.com

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٧
comment نظرات ()