آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

 

 

دستام خونین و مالین، کمرم خم، صورتم سوخته و پوسته پوسته از تابش مدام آفتاب، نفسم کم آورده و تنگ،...

 سی زیف کمک می خواست که می خواست..من چه کاره بودم این وسط که رفتم کمکش؟

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٦
comment نظرات ()