آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

 

 

آقای رئیس متلکی گفت به من و شعر و شاعری ام .

 

L

 

من جواب ندادم اما دخترک گفت: وااای! چرا رو اعصابش راه میری؟

 خوشحال شدم ولی باز چیزی نگفتم.

رئیس گفت: دلم می خواد! شما ها هم رو اعصاب من راه برین خب.

فکر کنم چشمام برق می زد وقتی که گفتم: ما اینکاره نیستیم!

 

J

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٥
comment نظرات ()