آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

هيجان هيجان..هيجان!

الان اون آقايی که بايد ورق های زير پله ها رو بسازه اومده اندازه ها رو بگيره....خب؟

و همين الان داره با تلفن حرف ميزنه که قيمت ورق بپرسه. من بايد تو اين فاصله خيلی با عجله اندازه ها رو (که هنوز نصفشم مونده) چک کنم و قطعی اعلام کنم. ولی دارم چکار می کنم؟‌!

     -يکی از هيجان انگيز ترين و پر استرس ترين لحظات عمرمو ثبت می کنم!

 شايدم ديوونه شدم که تو اين موقعيت اومدم وبلاگ نويسی....ای بابا دنيا که دو روز بيشتر نيست.

....آخرش بايد يه پله ی ديکانستراکشن در بياد با اين وضعی که من دارم روش کار می کنم

............................

فکر می کنم دچار بيماری ای شده ام که باعث شده باور کنم  هيچ چيز اين زندگی جدی نيست.

 

 شله زرد غنی شده را حتمن بخوانيد

 اگر آن فيلتر بود اينجا بخوانيد

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٤
comment نظرات ()