آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

 

حواسم که چند ثانیه سر جایش می آید می بینم که چند ساعت است نشسته ام وقت تلف کرده ام.

 

حس بیماری را دارم که بیشتراوقات اش را در خواب می گذراند. چند ساعت یا گاهی چند روز را در خواب می گذراند. پرتو آفتابی، وز وز مگسی ، دل پیچه ای از گرسنگی ست که بیدارش می کند و چشم می گرداند دور اتاق و باز از حال می رود.

 

اینگونه میان نیستی و هستی دست و پا می زنم.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳٠
comment نظرات ()