آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

امروز صبح که بيدار شدم احساس کردم چرخ زندگی افتاده تو سرازيری و داره قل می خوره و ميره و من بايد بدوم که ازش عقب نمونم، و نه تنها عقب نمونم ، بلکه يه وقت گم اش نکنم!  

ياد روزهايی افتادم که از نفس می افتادم توی سر بالايی و با بد بختی هلش می دادم و بالا نمی رفت.

نمی دونم چرا يه تيکه زمين صاف پيدا نشد که بشه بدون فشار اضافی چرخه رو هل داد و نيم نگاهی هم به اطراف داشت و نگران قل خوردن و رفتنش هم نبود...

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳٠
comment نظرات ()