آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

به علاوه ی

 

راستش اينکه اونجا نوشته بود يک ميليون و صد هزار تومان. اينکه عاليه!‌ حتی رئيس هم همينو گفت!

اما وقتی ديد که همه ی فکر و ذکر دخترک بد جور مشغول اين ماجراس يه ذره ديدگاهش عوض شد و شروع کرد به کنفرانس های خاص خودش که خلاصه: به بچه های هم سن و سال خودت توی عراق و افغانستان فکر کن و به بچه های فلسطين و آفريقا يی هايی که از سوء تغذيه دارن می ميرن فکر کن و انسان باش و حتی اگه اين مقدار پول رو داشتی ببين کی بيشتر از اين سفر به اون نياز داره و از اين حرفا.

من اولش قبل از اينکه رئيس بياد، خدا خدا ميکردم که رئيس مخالفت کنه گرچه که خودم اعلام موافقت کرده بودم اما از اين حرفها -گرچه که حرفای درستی هستند- نمی دونم چرا خوشم نمياد!

ديروز ِ ما به کلی توی حال و هوای اين بروشور گم شد. آخه آدم خودشو بذاره جای دخترک...

نمی دونم چرا هيچکدوممون حواسمون نبود که کنار اون يک ميليون و صد هزار تومن يه اعداد ديگه ای هم با فونت نازک تر نوشته شده بود: (+ ۲۶۵۰ پوند !!! )

قرار شد بعدن که خونه مون ساخته شد و در نتيجه پولدار شديم، يعنی يکی دو سال ديگه يه کمی جدی تر درباره ی اين پيشنهاد فکر کنيم.

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٩
comment نظرات ()