آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

نشسته ام اينجا در حاليکه بايد بلند شوم بروم ميز نهار را بچينم.

حرف خاصی ندارم که بنويسم چون تمرکز ندارم. يک مقدار شعر نا نوشته البته چرا. ولی به هر کدامشان نگاه می کنم می بينم مناسب امروز و اينجا نيستند. خب هر چه باشد امروز مسابقه ی ايران و پرتغال است.

صبح به رئيس گفتم باخت مقابل مکزيک هر چه نداشت دو تا خوبی داشت. اگه گفتی چی؟

گفت چی؟..نمی دونم!

گفتم اول اينکه باعث می شود پرتغالی ها ما را دست کم بگيرند. کما اينکه يکی شان انگار گفته بردن از ايران خيلی آسان است و نتيجه ی مسابقه را چهار بر صفر به نفع پرتغال پيش بينی کرده. دوم اينکه ضعف هايمان مشخص شد. هر چند که همه بگويند ضعف هايمان مدت هاست که مشخص است و کسی کاری نمی کند.

...

خلاصه اينکه تمرکز برای نوشتن چيز ديگری ندارم. ساعت شده يک و بيست دقيقه و سه ساعت و ده دقيقه مانده به شروع بازی.

هنوز اندازه های آهن های زير پله ها کامل نشده. از دو و نيم تا چهار يعنی کامل می شود که چهار برويم خانه؟ آخه توی شرکت حتی راديو هم نداريم چه برسه به تلويزيون....

پی نوشت اينکه شايد اگه عرفان اون کامنت آخری رو نمی نوشت من امروز اينجا رو به روز نمی کردم.

اين دفه هيچ پيش بينی ای برای مسابقه نمی کنم. و با چشم های گرد می شينم منتظر ساعت ششو ربع!

 

 

+ کتا ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٧
comment نظرات ()