آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

     

 

 میم – ز – ذال

 

 

      - اینجوری نگام نکن! ...الان قطع می کنم میرم دنبال کارم

      - میخوام ببینم اینجا چکار میکنی تو الان؟

      - خب رئیس رفت بیرون من یه سر اومدم ببینم کامنت جدید دارم یانه

      - این چه ربطی به وبلاگ نوشتن داره؟

      - ربطش اینکه گفتم یه سلامی هم عرض کرده باشم.

      - خودت میدونی که چقد کار داری. لازم نیست بیشتر توضیح بدم که اگه امروز رو اینطوری وقت تلف کنی به هیچ کارت نمی رسی. از صبح که قرار بود شروع کنی به در آوردن اندازه های ورق های آهن زیر پله ها هی به هر بهانه ای طفره رفتی. دیر میشه ها! من گفته باشم.

      - باشه بابا قول میدم. ببین الان از همین الان. خب؟ حتی فردا هم تا این کار تموم نشه آنلاین نمی شم. خوبه؟

      - ...

      - آخه تو از کجا می فهمی من دروغ میگم؟

 

 

 

 

م – ز – ذ = مکالمه ی زنده ی ذهنی.

 

 

 

+ کتا ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٤
comment نظرات ()