آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

دو: گزارش فهيمه حيدری

سه: گزارش کولی ها کنار اتش

چهار : اين پست زن نوشت

پنج: بیست و دو خرداد

.....

تجمع ديروز؟

بله برگزار شد! من هم توانستم رئيس را هم راضی کنم که بيايد. اما مشکل اينجا بود که دخترک هم با ما بود. نه می توانستم نسبت به اين حرکت بی تفاوت باشم و نه می توانستم دخترم را ببرم جايی که احتمال خطر می رود. احتمال که نه!

به جرات می توانم بگويم که هر کسی که قصد شرکت در تجمع ديروز را دشت می دانست که تجمع در محاصره خواهد بود و خواهند زد و خواهند برد اما با توجه به تمام اين ها آمده بود. مگر بار اولشان بود که می زدند؟ مگر بار اولشان بود که می بردند. ؟ ...

راننده ی تاکسی که از کريمخان می رفت به طرف هفت تير هيجان زده تعريف می کرد که چه شلوغ است و ميگفت که نرويد. می گفت که دارند بد جور می زنند. بديش اين بود که دخترک ِ من هم مانتو و روسری هنوز سرش نمی کند. بيشتر نگران او بودم.

شايد بگوييد بد مادری هستم که بردمش. نمی دانم. اما فکر می کنم بی تفاوت ماندن و تماشاچی بودن و کناره گرفتن و آموختن بی تفاوتی و کناره گيری و بی تفاوتی در مقابل اين گونه حرکات ،‌کار درستی نيست.بايد ميدانست کجا زندگی می کند.  بله. ما بالاخره رفتيم. و فکر ميکنم گرچه اجازه ی هيچ کاری داده نشد. اما تجمع امسال موفقيت آميز تر از قبل بود جمعيت قابل توجه تر از قبل بود. و فکر می کنم سال بعد باز موفقيت آميز تر از امسال باشد.

...

امروز را سخت شروع کردم. رئيس ساعت را گذاشته بود روی پنج که بلند شود برود سمنان. ساعت پنج زنگ زد. خوابش می آمد ساعت را گذاشت روی پنج و نيم. پنج و نيم زنگ زد خاموشش کرد و خوابيد تا حدود يک ربع بعد.

بلند شد آماده شد که برود. رفتم آب گذاشتم جوش بيايد که ببرد. سه تا سيب هم برايش گذاشتم. چای فوری و قند و يک بسته نان سوخاری.

اين ها را که فراهم کردم کلی خوشحال شد. اما دائم غر ميزد که چرا ديشب نگذاشتم برود بنزين بزند! ديشب ساعت يازده يادش آمد که ماشين بنزين ندارد. با تنبلی و بد بختی و بيچارگی و خستگی و کوفتگی و پياده برگشتن های بعد از تجمع می خواست برود بنزين بزند.  گفتم خب صبح زود تر برو بنزين بزن.

من پيشنهاد کردم. «در» که نشدم خودم را قفل کنم و نگذارم برود که!‌ او هم اين پيشنهاد را قبول کرد و نرفت.

آقای رئيس عجول و غرغرو هول هولکی همه چيز را برداشت و با عجله حدود ساعت شش و ربع از در رفت بيرون. در ِ آسانسور را هنوز نبسته بودم که ازش پرسيدم :

      - چيزی جا نگذاشتی؟‌کاغذی چيزی...؟‌ با عجله گفت که:

      - نه ! ....و زود تر در را ببندم که ديرش شده.

در را بستم و رفت پايين. برگشتم توی آشپزخانه که دوباره کتری را آب کنم که برای صبحانه جوش بيايد. بعدش چند قطره آب که روی زمين ريخته بود را خشک کردم. بعد چشمم افتاد به کيف زرد رنگی که رئيس معمولن همه ی چيز هايی را که می خواهد همراهش باشد توی آن ميگذارد و می برد. ...

 دويدم که ببينم ماشين را اگر از پارکينگ در آورده و هنوز نرفته صدايش کنم. رفته بود.

برگشتم توی کيف را  نگاه کردم. گفتم شايد قرارداد و آدرس جايی که بايد می رفت و نقشه ها را برداشته و توی کيف خودش گذاشته که وقتی من پرسيدم چيزی جا نگذاشتی بی ترديد جواب داد که نه. ..اما همه توی همين کيف زرد رنگ بود. حتی آدرس را هم نبرده بود.

کيف را برداشتم و مانتو روسری پوشيدم و رفتم سر کوچه. آن موقع ساعت شش و بيست دقيقه بود. با خودم حساب کردم که اگر رفته باشد پمپ بنزين بالای يوسف آباد،‌ بايد موقع برگشتن از سر کوچه رد شود. ايستادم چشم دواندم تا بالاهای خيابان و هر ماشين تيره رنگی که از دور می آمد می گفتم کاش خودش باشد. اما نبود. همين طور که ايستاده بودم صدای بوق سوتک مانند يک کاميون هم از پشت سرم آمد که آن موقع البته نمی دانستم اين هم يک جور بوق است. بی توجه بودم تا اينکه ناگهان پاهايم با فشار آب تانکر آب پاش شهر داری خيس شد!

تا حدود يک ربع به هفت آنجا ماندم. امکان نداشت بنزين زدن اين همه طول بکشد. پس رفته بود يک جايی سر راه بنزين بزند.

ممکن بود به صورت تصادفی ناگهان يادش بيايد که کيف همراهش نيست. اما می شناختم اش اين موضوع تا خود دروازه ی ورودی سمنان توجه اش را جلب نمی کرد.

برگشتم خانه.

به دخترک موضوع را گفتم و او را هم نگران کردم. رئيس از تلفن همراه بيزار است اما خب يک جاهايی به درد می خورد ديگر...

چه می شد؟‌ سه ساعت و نيم بعد نزديک سمنان که می رسيد، می ديد که نه آدرس دارد و نه تلفن ِ کسی که بايد برود ديدنش را برده. حالا قرار داد و نقشه ها به کنار. چه می کرد؟ من که فکر کردم دور می زند بر می گردد. دخترک هم همين فکر را تائيد کرد.

نگران تلف شدن وقتش نبودم. نگران اينکه اين همه راه را بيخودی برود و برگردد هم نبودم. نگران اينکه پيش کارفرما بد قول شود هم نبودم. فقط نگران اين بودم که از لحظه ای که متوجه می شود کيف را جاگذاشته چقدر تحت فشار قرار می گيرد.

پدرم بلند شد و آمد و پرسيد که چه شده؟ ‌ماجرا را گفتيم. رفت توی فکر و بعد به شوخی گفت: زنگ بزن پليس راه بگو نگهش دارند!

به نظر من موضوع خنده دار نبود. بعد پدرم اضافه کرد که : خودش هر جا بفهمد آدرس را نبرده زنگ می زند می پرسد.

من و دخترک نگاهی به هم کرديم. که آره؟‌ بعد توی چشم هم نا اميد گفتيم نه!‌ آدمی نبود که توی بيابان دنبال تلفن بگردد. ترجيح می دهد حرص بخورد و برگردد و تمام راه را به خودش که دير بيدار شده و به من که گفتم صبح بنزين بزن بد و بيراه بگويد و بيايد. ...

پدر باز گفت زنگ می زند.

بد هم نميگفت. عاقلانه ترين کار اين بود که زنگ بزند. به اين موضوع امید بستيم.آدرس و شماره تلفن کارفرما را نوشتم و کنار هر دوتا تلفن گذاشتم و به پدر و دخترک سفارش کردم که اگر زنگ زد بهش بدهند. دادم به مادرم که ببینم او هم اگر گوشی را برداشت می تواند بخواند؟ مادرم خواند اما هر بار يک قسمت آدرس و يکی دو شماره از تلفن را جا می انداخت. مثلن پلاک را نمی خواند. يا اينکه يک جای آدرس يک «نرسيده» نمی دانم از کجا می آورد و اضافه ميکرد. به دخترک سفارش کردم که مواظب باشد مادر گوشی را بر ندارند که آدرس اشتباه ندهند. و آمدم سر کار.

ساعت از نه و نيم گذشته بود. و اگر ساعت شش و نيم کسی از تهران خارج شده باشد حدود نه و نيم بايد برسد به سمنان. اما هنوز زنگ نزده بود.يعنی دور زده بود برگشته بود؟  

حدود ده دقيقه بعد دخترک خوش و خندان زنگ زد که رئيس تلفن کرده و آدرس را گرفته. نفس راحتی کشيدم.

فعلن با گذراندن آن صبح و نوشتن اين ها همه ی انرژی ام تمام شده.

اين ها را داشته باشيد تا بعد...

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۳
comment نظرات ()