آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

يک نامه به خودم. هرچند که جايش اينجا نباشد...

:

الان اينجا ساکته. من ساکت ام. نمی دونم چرا هوس کردم بی خودی بی خودی و بدون فکر بنويسم.

اين خودش خوبه که آدم ندونه الان از نوک انگشتاش چی می ريزه بيرون. خواستم وبلاگ ديدار ها رو آپ کنم بلاگفا ارور ميده. معمولن سعی می کنم چهارتا شعر بنويسم اما انگار فقط يک پست آپ شد. انگار هم نه. انگار را بی خودی نوشتم. بطور قطع يک پست آپ شد.بعد تلفن زنگ زد. و بعد از آن تا می آمدم بنشينم سر جایم باز هی تلفن زنگ می زد. خنده دار شده بود. اما من نمی خنديدم. حتی به خانم کارآموز که ديگر بايد بهش گفت همکار هم نگاهی نمی انداختم که نکند مجبور شوم لبخندی بزنم. از صندلی من تا تلفن يازده قدم راه است و امروز تا می آمدم می نشستم دوباره بايد بلند می شدم و تا يازده می شمردم و گوشی را بر می داشتم. از شانس من چند تا تلفن اشتباه هم امروز داشتيم. انگار کسی با آدم شوخی اش بگيرد که هيچکس نيست!‌...

نمی دانم اين چه عادتی ست که همه چيز را می شمرم. نمی دانم ديگران هم اينکار را می کنند يا نه؟ از صندلی من تا تلفن يازده قدم. با هر آنتی بيوتيکی که می خورم بين ده تا دوازده قلپ آب می خورم. در حالی که بطری آب معدنی را سرازير کرده ام سوی دهانم و قلپ قلپ آب می نوشم،‌ با انگشت های دست چپم هر قلپ را می شمارم. وقتی جايی تلفن ميکنم تا گوشی را بردارند تعداد بوق ها را می شمارم. وقتی هم که تلفن زنگ می زند تعداد زنگ ها را . بچه که بودم يک خانه ی قديمی داشتيم که هر بار که از پله هايش بالا يا پايين می رفتم هم پله ها را می شمردم. سری اول هفت تا بود و سری دوم نه تا. ...

اين حرف هايی که از نوک انگشتم ريخت بيرون که چيز دندان گيری نداشت. تو حتمن با لبخند می خوانی و به اينجا که رسيدی می پرسی خب... امروز ديگر چه خبر؟

      - مادرم شب ها کم می خوابد. ديشب ساعت دو بعد از نيمه شب بيدار شده بود و رختخوابش را جمع کرده بود. دوباره گفتم بخوابد. گفتم نگاه کند ببيند که آسمان هنوز تاريک است و هر وقت هوا روشن شد بلند شود. انگار تا سپيده ی صبح چشم دوخته بود به آسمان که تا سپيده زد بلند شد. سخت شده و سخت تر هم می شود هر روز.

 اينجا آه می کشی. توی دلت می گويی که همه را ميدانی و بعد: ديگه چه خبر؟

      -الان رئيس از در آمده تلفن ها را گفتم. يکی هم از بانک بود که باز کسر موجودی داريم. ناراحت است که چرا من خودم نرفتم بگيرم بريزم به حساب. گفتم که توی حساب کوتاه مدتم ديگر پول نيست. ميگويد از بلند مدت برميداشتی! من جواب نمی دهم. نمی خواهم فکر کنم. نمی خواهم به آن حساب ديگر فکر کنم. روشن هست؟‌!

بله! روشن است. ...ديگه چه خبر؟

دخترک امروز آخرين امتحانش را داد و تعطيل شد. نمی داند خوشحال است يا ناراحت حس می کنم يک جوری دلش گرفته. دلم می خواهد پيشش باشم. از صبح تا شب. اما نيستم. تا قبل از پارسال، اين موقع که امتحان های مدرسه اش تمام ميشد و يک هفته ای تعطيلی داشت تا کلاس زبانش شروع شود می رفتيم شمال. حداقل خوبی اش اين بود که ازصبح تا شب با هم بوديم. چقدر گرفتاريم. گرفتاری های بی خودی. بند هايی نا مرئی اما مثل حشره ای توی تارعنکبوت...

ديگه چه خبر؟

امروز هم که بازی ايران - مکزيکه و  من فک نکنم ببريم. حد اکثر اکثرش اينه که مساوی می کنيم. اگه خيلی شانس بياريم.

تو انگار اميدواری که ببريم. اما معمولن دوست نداری از پيش چيزی بگويی. صبر ميکنی ببينی چه می شود. باشه.  

ديگه اينکه چی؟ رئيس ميگه خانه ی پدر بزرگ مادری اش را در گلپايگان اهدا کرده اند به ميراث فرهنگی و ميراث هم ترميم و بازسازی اش کرده. به اين خاطر خوشحال است. خيلی تعريف اين خانه را شنيده ام. کاش بشود توی تعطيلات دخترک حد اقل يک سفر برويم ولايت آبا اجدادی آقای رئيس...

ديگه چه خبر؟ اخبار هسته ای را که حوصله اش را ندارم . می گويند ايران مکملی به مجموعه پيشنهادات می خواهد اضافه کند. عباس عبدی توی سايت روز مقاله ای نوشته که خلاصه بحران هسته ای منفجر می شود يا نمی شود خواندم که ببينم چه پيش بينی ای کرده اما همه اش تحليل است پيش بينی در کار نيست.

ديگه چه خبر؟ هوا گرم شده بد جور.

ديگه؟ ..آهان امشب عمه ام از سفر می آيد. ساعت دو ی نيمه شب می رسد. می رويم فرودگاه.

ديگه اينکه رئيس قرار است سه شنبه برود يک سفر يک روزه.

توی تجمع؟ شرکت؟ ...

توی تجمع عصر دوشنبه اگر رئيس همراهی کند می روم. شايد بتوانم با خودم ببرم اش. اگر همراهی نکند نمی دانم. و توی اين چند روزه همه اش فکر می کردم که آيا آنها که امضا کرده اند می روند حتمن؟ آخر چند تا از اسامی را می شناسم که اصلن در ايران نيستند. اگر بنا بر حمايت از دور باشد که ما هم از دور هستيم. آدم ها ی معروفی که حمايت کرده اند بايد درون گود باشند . حمايت از بيرون گود هيچ دردی را دوا نخواهد کرد.

ديگر فعلن چيزی به ذهنم نمی رسد. همه اش همين ها بود. ببخشيد سرشما راهم درد آوردم. ...

 

اين ها را آنلاين نوشته ام. حتی يکبار هم از رويش نخوانده ام هنوز. اگر اشکال تايپی ديکته ای انشايی داشت تا باز خوانی و ويرايش من به خوبی خودتان ببخشيد

 

 

+ کتا ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۱
comment نظرات ()