آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

چقد سرم شلوغه و حوصله ی هيچ کار هم ندارم!

صبح بيرون از شرکت بودم. جريانشو توی دفتر چه م نوشتم که بايد تايپ کنم و بعد بذارم اينجا. الان هم وقت ندارم. بايد يه صورت حساب تهيه کنم

ديروز اعصاب رئيس حسابی خورد بود. با همه ی دنيا منجمله من و دخترک هم دعوا داشت. الان بايد حواسم باشه تهيه ی صورت حساب دير نشه.

يادم باشه پست قبلی رو پرينت بگيرم برای پدرم ببرم.

راستی...

کسانی که دنبال شعر هايی از بيژن جلالی می گردند می توانند اينجا آنها را دنبال کنند. در اين وبلاگ قرار است تمام شعر های کتاب ديدارها نوشته شود.

و راستی شماره دو اينکه اين را هم ببينيد جالب است.

 تا من نوشته هامو تایپ کنم برگردم....

 


تايپ کردم برگشتم :

 

چهارشنبه هفده خرداد

 

از ساعت یازده تا دوازده و ربع

 

یک: در بانک

 

ساعت یازده صبح است و با شماره ی صد و هشتاد در دست، نشسته ام روی یکی از صندلی های انتظار بانک پارسیان. دستگاه نوبت گیر پیش بینی کرده که هفده دقیقه باید منتظر بمانم. مکالمه ام با خانم رئیس بانک تجارت را به یاد می آورم که گفت تا یازده و نیم پول را به حساب برسانید وگرنه نمی دانم ما کِلِر چه ؟ ! که من از بقیه ی حرف هایش سر در نیاوردم و فقط ساعت یازده و نیمش را فهمیدم. و الان به عقربه های سیاه و بزرگ ساعت بانک روی صفحه ی سپیدش نگاه می کنم و با خودم می ویم که یازده و نیم... ؟ غیر ممکن است!

 

شماره ی "صدوشصت ونه"  الان صدا شد. یازده شماره مانده به شماره ی من و دارم فکر می کنم که چرا رئیس پول کم آورده که باید از حساب من برداریم؟ و دارم فکر می کنم که آن صد هزار تومانی که یک هفته پیش گرفتیم چه شد؟ ...با افکارم به نتیجه نمی رسم.

 

کاش می شد یک تلفن می زدم به رئیس می گفتم زنگ بزند به بانکش بگوید زود تر از دوازده نمی رسیم. یا اینکه به آن آقا که چک دستش است بگوید دیر تر برود بگیرد.

 

شماره ی "صدوهفتاد" صدا شد. ...یعنی از اینجا می گذارند تلفن کنم؟ بلند شوم صندلی ام را از دست می دهم اما چه اهمیتی دارد؟ شماره ی "صد و هفتادو دو"  صدا شد. من می روم بپرسم اجازه می دهند تلفن کنم یا نه. "صد و هفتادو دو دوباره صدا شد. منتظر صندلی ام باشید تا برگردم.

...

خوب من رفتم تلفن زدم برگشتم. ساعت شده یازده و ربع. قرار شد رئیس به بانک بگوید یازده و نیم نمی رسیم. قرار شد بپرسد موجودی حسابش چقدر کم دارد. قرار شد من از همینجا یکراست بروم سر ساختمان و پول را بدهم به آقای شین. نمی دانم چه شماره ای را صدا کرده اند راستی خیلی ممنون که صندلی ام را برایم نگه داشتید!

شماره ی "صد و هفتادو پنج" به باجه ی چهار. شماره ی "صد و هفتادو شش" به باجه ی سه. شماره ی "صد و هفتادو هفت" به باجه ی سه. خب سه تا بیشتر نمانده. شد "صد و هفتادو هشت" به باجه ی شش.حالا مانده دو تا یک دفعه چه سریع شد. ساعت شده یازده و هفده دقیقه. یادم باشد چند تا صفر باید جلوی عدد بگذارم...شماره ی "صد و هفتادو نه" را صدا کردند. دیگر دفترم را می بندم که وقتی صدایم کردند معطل نکنم.

 

***

دو: در راه

 

توی ترافیک ِهمت هستم. پنج دقیقه از یازده و نیم گذشته و نمی دانم اینکه پولی که من دارم می برم دویست هزار تومان از مبلغ چک کمتر است آیا مشکلی ایجاد می کند یانه؟ و اگر ته حساب دویست تومان نمانده باشد باید از کجا بیاوریم؟ در فکرم به همین تاکسی ای که در آن نشسته ام بگویم بایستد دم در کارگاه که آقای شین با همین تاکسی برود تا بانک. اما قبل از آن باید خیالم از مبلغی که کم است راحت شود. پس باید به کارگاه که رسیدم زنگ بزنم از رئیس بپرسم.

حالا ترافیک تمام شده و از کنار شانه ی راست آقای راننده عقربه ی سرعت ماشین را نگاه می کنم که حوالی نود کیلومتر در ساعت است. نمی دانم چرا سرعتش را کم کرد. راه را بلد نیست. نزدیک بود خروجی اشتباهی برود و کلی راهمان دور شود. عزیزم! نوشتن را کنار بگذار و حواست به جاده باشد. پیچیدیم توی اتوبان حقانی و چیزی نمانده که برسیم. : لطفن بپیچید سمت راست!

 

***

سه: در گارگاه

 

ساعت دوازده است. نشسته ام در دفتر کارگاه منتظر آقای شین که برگردد. چون موقعی که رفت من داشتم تلفنی با رئیس حرف می زدم و او می خواست در ِ دفتر را قفل کند که گفتم می مانم تا برگردد. هنوز نمی دانم چقدر پول در حساب بوده.

جائی که الان نشسته ام قبلن استخر بود. دفتر کار گاه را روی استخر ساخته ایم.  چشم هایم را می بندم که بهتر بتوانم خانه ی قدیمی را تصور کنم... تابستانی که دخترک را حامله بودم می شود درست سیزده سال پیش این موقع دیگر استخر آب داشت و من مثل مرغابی از صبح تا عصر توی همین استخر بودم. دکتر گفته بود شنا بهترین ورزش ِزمان بارداری است و هر کس در آن تابستان مرا می دید می گفت بچه ات حتمن شنا کنان به دنیا می آید! روز های خوشی بود. روی آب می خوابیدم و شاخه هایی که خم شده بودند روی استخر ، نگاهم می کردند. این طرف خرمالو های سبز و کوچک بودند و آن طرف شاخه های درخت سیب و هلو. ...تلفن

...

رئیس بود. او هم نمی داند  آیا قِرانی پول در حساب مانده یانه. از صبح می گویم زنگ بزن بپرس و او نمی زند و نمی پرسد.

ساعت شده دوازده و ربع. اینجا بوی سیگار می آید. نگاهم را می گردانم روی میز ها و ته ِ میز ِ روبرو یک پیش دستی است که سه تا ته سیگار تویش خاموش شده. نمی دانم آقای شین سیگار میکشد یا کسی اینجا بوده؟ دو تا استکان چای خورده شده هم هست.

 

راستی کجای خاطرات قدیمی بودم؟...

 

 

 

+ کتا ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٧
comment نظرات ()