آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

برای رسیدن به هیچ

روزگار را ببین!

امروز هم باید از آقای صاد بنویسم! از اینکه برایم نباید عجیب باشد اما نمی دانم چرا عجیب است هنوز.

آقای صاد جمعه فوت کرد اما تا امروز به خاکش نسپردند. کسی نبود کار های تدفین را رو به راه کند. صبح امروز پدر با قطار از مشهد رسیده و یکراست رفته بهشت زهرا برای انجام امور تدفین. عجیب است؟ عجیب نیست؟ اینکه متوفی چهار فرزند و دو داماد دارد اما ...

خب بگذریم.

من خوبم. دخترکم روز شماری می کند که امتحان ها تمام شوند. هوا گرم است. حال مادرم هر روز بد تر از دیروز است.

صبح پیاده می آمدم و عجله داشتم که زود تر برسم. حالا رسیده ام. و نمیدانم ثانیه های پیاده روی را برای چه آن همه با شتاب از دست دادم؟‌ ... به چیزی شبیه این فکر کردم اما برای نوشتن اش به نتیجه نرسیدم. می نویسم که رویش فکر کنم:

برای رسیدن به هیچ

عجله دارم

و نسیم

اینچنین

ثانیه هایم را  می بَرد ...

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٦
comment نظرات ()