آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اگر چه دستانش

می نويسم که چی؟ چرا ؟ اينجا يا توی دفتر چه ی خودم. چه کسی بخونه يا نخونه... می نويسم چون اگه ننويسم همين يه دونه خوشبختی رم ندارم. نه؟

روز را چطور بايد گذراند وقتی همه ش خبر های بد است؟ آغاز نگران کننده ی فعاليت در تاسيسات هسته ای. به من چه؟ پيشرفت تا جايی که امنيت مردم به خطر نيافته. يا همه ی همه ی مردم با هم بگن تا آخرش وايساديم. يا حداقل اکثريت مردم اينو بگن. که اقليت تکليف خودشونو بدونن.

«هراس من

باری

 همه از مردن در سرزمينی ست که....»

 

و خبر يورش به خانه ی گنجی. و ضرب و شتم همسرش و هراس دخترش...

.....ديشب تا بوق سگ سر کار بوديم. يه جور کار فعلگی! کاش ميدونستم برای چی. حس می کنم من يه قطره آبم که توی يه آبکش کثيف که همه ی سوراخهاش از لجن پر شده گير کردم. کار آب اينه که از آبکش بره بيرون.

چه مثال خنده دار و کثيفی!

+ کتا ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱۸
comment نظرات ()