آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

ساعت يازده صبح روز شنبه سيزدهم خرداد

چند دقيقه پيش دخترک زنگ زد و گفت همسر آقای صاد زنگ زده خانه و گفته آقای صاد ديشب فوت کردند.

...

چقدر دلم گرفته برای تنهايی اش. می خواهم گريه کنم.

پدرم پنج روز است که رفته مشهد. و آقای صاد نزديک ترين دوست پدرم بود. ما بهش می گفتيم عمو. ولی بيشتر از عمو هايمان می ديديم اش.

رابطه ی آقای صاد با همسرش زياد خوب نبود. مرد مظلومی بود و همسرش زياد سرش غر می زد. خيلی از شب ها دل آقای صاد می گرفت و می آمد خانه ی ما تا دير وقت با پدرم تخته بازی می کردند. آن موقع من کوچک بودم اما حس می کردم که خوش ترين اوقات آقای صاد در خانه ی ما می گذرد. پدر می گفت بعضی شب ها که تا دير تر هامی ماند، آخر شب هم خانه نمی رفت. طفلک می رفته گوشه کناری توی ماشين اش می خوابيده و هرچه پدرم اصرار می کرده که همانجا خانه ی ما بماند قبول نمی کرده.  

توی آلبوم ها و عکس های قديمی، تصاويری از دوران نوجوانی پدرم با آقای صاد هست:کوهنوردی - دوچرخه سواری- ميهمانی - عروسی ... گاهی هم به رفاقتشان حسودی ام می شد. فکر کن از بچگی تا بزرگی اين همه با هم نزديک.

پدرم تعريف می کرد که با هم سينما می رفته اند و پدرم هميشه جيبش را پر از تخمه می کرده. يک روز قبل از رسيدن به سينما ، آقای صاد گفته :‌سهم تخمه ی منو بده. پدرم دست در جيب برده و يک مشت بهش داده. آقای صاد گفته: فقط همين؟ پدرم يک مشت ديگر هم داده و بعد آقای صاد همه ی تخمه هايی که سهمش بوده را ريخته توی جوی آب. پدرم تعجب کرده و پرسيده چرا؟...‌آقای صاد گفته مگر اين ها سهم من نبود؟ گفتم زود تر تمام شود‌!!

يکی دو سال پيش سکته ی مغزی کرد. اما از سر گذراند. فقط کمی کند شده بود. اما اين يک سال آخر گذاشتند اش خانه ی سالمندان. همانجا مرد.غريب. فردا تدفين پيکرش است. اما پدرم هم نيست. چقدر دلم گرفته برای تنهايی اش...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱۳
comment نظرات ()