آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اکسپرشن

ساعت ده صبح!

تا به تو برسم

چقدر دواندی مرا ...

....

الان ساعت ده و سی چهار دقیقه شده البته. اما اون سه خط بالا را وقتی نفس نفس زنان از پله ها بالا آمده بودم و روی صندلی نشسته بودم با خودم گفتم!‌

دو صفحه ای توی دفتر چه یادداشتم صبح که منتظر بودم دخترکم امتحانش تمام شود نوشته ام که بدون هیچ ویرایشی می گذارم اش همینجا.

...

در اتاق انتظار مدرسه نشسته ام. -- چندمین روز خرداد است؟‌ -- و سه مادر دیگر هم هستند که از تکالیف انجام نشده ی مدرسه شان می گویند. یکی به رنگ کاکائویست یکی به رنگ سرخ یکی به رنگ سیاه. هیاهوی بچه ها با شروع شدن امتحان شان یکباره ساکت می شود. اما مادران حرف می زنند و حرف می زنند و حرف می زنند و من گاهی گوش می دهم گاهی می نویسم گاهی لبخند می زنم.

...و کاش سکوت بود که هر چه صبر می کنم از راه نمی رسد...

جریان تند حرکت حرف هایشان می بَرَدَم...

حالا مادر کاکائویی رنگ رفت که از دبیر علوم بپرسد که آیا در امتحان علوم مسئله ی فیزیک هم هست یانه؟ من میدانم! هست. اما نمی گویم. و دارم فکر میکنم که این ها چرا نمی دانند موقع امتحان بچه ها باید ساکت باشند؟

...

بلند شدند از این اتاق رفتند. حالا من مانده ام و صدای دستگاه چاپ مدرسه و صدا های بیرون پنجره و سکوتی که اگر تا آخر عمر هم منتظرش بمانم نمی آید.

...

صبحانه نخورده ام. فقط صبحانه ی مادر و دخترک را دادم و دارو های مادر را. بعد با شتاب سه نفری از خانه در آمدیم بیرون. مادر را بردم خانه ی برادرم. بعد دویدیم تا تاکسی. آقای تاکسی پیر مردی بود. تا سوار شدیم بعد از سلام هیجان زده گفتم: « آقا! دخترم دیرش شده. ممکن هست شما ما را تا دم در مدرسه برسانید؟ » و او با شوق پاسخ داد که :‌«می شود!»‌و با شوق پایش را بر پدال گاز فشرد بسوی نشانی. این شد که به موقع رسیدیم. وگرنه اگر آن قسمت راه --که تاکسی خور نبود-- را پیاده گز می کردیم که نمی رسیدیم!

...

بعد از امتحان باید برویم مادر را از خانه ی برادرم برداریم و برویم خانه برایشان نهار درست کنیم. به ساعتم نگاه می کنم: ظرف چه مدت؟ - یک ساعت. خوب است. می شود! بعد باید بروم شرکت. رئیس امروز رفته دماوند.

...

نوک مداد بعد از نوشتن نقطه ی بعد از دماوند، چند دقیقه ای بلاتکلیف در هوا ایستاد. این یعنی دیگر فعلن حرفی ندارد. دفترم را می بندم. مدادم را می گذارم توی جیب کیفم. کتابم را باز می کنم و بدون اینکه نگاه به صفحه اش بیاندازم مثل فال حافظ شروع می کنم به خواندن.

بقیه ی مدت انتظارم را

شعر خواندم

و زمان آرام

اما لبخند زنان

از فراز سرم گذشت

...

به قول معروف پی نوشت یک اینکه:

توی راه‌ ِ برگشتن، دخترک پرسید که وقت را چگونه گذراندم و من یک مقدار برایش شفاهی تو ضیح دادم و این نوشته را هم همانطور که توی سرازیری خیابان مدبر قدم می زدیم برایش خواندم. آخرش گفتم:

   - چطور بود؟

گفت: عالی!

بعد ادامه داد: اکسپرشن هات عالی اند.

کسی توی دلم شگفت زده شد وپرسید:

   - ببخشید چی هام؟! 

و او کمی توضیح داد و من بقیه ی راه را داشتم به املا و معنی اکسپرشن و پیدا کردنش توی آن متن فکر می کردم!!!

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٠
comment نظرات ()