آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

خانه ام ابريست

يکسره روی زمين ابريست با آن

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پيچد

يکسره دنيا خراب از اوست

و حواس من

آی نی زن که تو را آوای نی بردست دور از ره

کجايی؟

خانه ام ابريست اما

ابر بارانش گرفته ست

در خيال روز های روشن ام کز دست رفتند ام

من به روی آفتابم می برم در ساحت دريا نظاره  

و همه دنيا خراب و خرد از بادست

و به ره نی زن که دائم می نوازد نی

در اين دنيای ابر اندود

راه خود را

دارد اندر پيش

 

***

اخبار را خوانده ام. غم انگيز و تلخ اند.

۱ و ۲ و ۳ و ۴

می شود بجز کلمات نيما امروز ديگر به چيزی فکر نکنم؟

خانه ام ابريست ...

 

 

+ کتا ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۸
comment نظرات ()