آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

 

فکرم درگیر یک اجتماع کوچک است. اینکه شايد خودم یکی از افراد آن اجتماع هستم. شاید بشود گفت:

 

 

          روزی روزگاری جایی از این دنیا ده کوچکی بود که مردمان محدودی در آن زندگی می کردند. شیوه ی زندگی این مردمان اما تک نفره بود. یعنی هر کسی توی لانه ی خودش زندگی می کرد.

 

 آنها هر صبح که بیدار می شدند لباس هایی می پوشیدند که سرا پای آنها را می پوشاند و نقاب هایی بر چهره می زدند که صورت آنها را هم از هم می پوشاند و سوت سوتکی در دهانشان می گذاشتند که صداهای ایشان هم همگی مشابه هم میشد.  بعد خود را توی آیینه بر انداز می کردند که مطمئن شوند هیچ فرقی با دیگران ندارند. به چهره ی خودشان لبخندی می زدند . لبخندی که اما از پشت نقابشان دیده نمی شد. آنها هر صبح سر یک ساعت مشخص همگی از خانه خارج می شدند و سر کار هایشان می رفتند.

 

در نور روز ها آنها هیچ تفاوتی با هم نداشتند. اما شب ها که از نیمه میگذشت، یکی یکی بیدار می شدند. این بار بی نقاب و بدون اینکه بتوانند توی تاریکی آیینه چیزی ببینند ، به چهره ی خودشان لبخند می زدند. و تاریکی زیبا بود چرا که آنها خطوط محوی از لبخند خود را می توانستند از میان باقی خطور باز بشناسند.  بعد آهسته در لانه را می گشودند و یکی یکی بیرون می آمدند.

 

نزدیکی دهشان دشت کوچکی بود که محل گرد هم آیی های شبانه ی آنها شده بود. توی این جمع های کوچ شبانه بود که آنها می توانستند طرح مبهمی از چهره ی هم را ببینند. آنهم بدون نور هیچ آتش یا چراغی. و خوش آن شبهایی بود که ماه می تابید و وقت گرد هم آیی غروب نکرده بود و هوا هم ابری نبود. و تعداد این چنین شبهایی که آنها می توانستند صورت یکدیگر را ببینند زیاد نبود.

 

اما توی همین شبهای محدود آنها ساکت به چهره ی هم خیره می شدند. خطوط صورت یکدیگر را با نگاه می بلعیدند. سعی می کردند به خاطر بسپارند تا بار بعد که ماه تابید بتوانند یکدیگر را به خاطر آوردند. و شب با یک نگاه کوتاه به سر می رسید. آنها قبل از سر زدن سپیده می بایست که به لانه های خود باز میگشتند.

 

 صبح فردا باز با نقاب بیرون می آمدند و سر تا سر روز سعی می کردند که آدم ها را از پشت نقاب هایشان بشناسند و بفهمند که کدام خاطره ی شبانه با کدام نقابدار مطابق است اما تا شب هنگام به هیچ نتیجه ای نمی رسیدند. چرا که هیچ لبخندی از پشت هیچ نقابی دیده نمی شود. 

 

کل ماجرا همین بود. اینکه آنرا می شود به شکل قصه ای تعریف کرد یا اینکه می شود به آن طور دیگری نگاه کرد. یکی از آنها بود و احساس ها ی آن آدم را از زبان یکی از آنها نوشت. از شب شروع کرد یا از صبح یا ساعتی میانه روز... یک شب ابری را نوشت یا یک شب مهتابی را؟ عاشق یکی از صورت های شبانه شد و درد کشید و به این سوال پاسخ داد که زندگی در چنین جمعی چه بلایی سر افراد این جامعه می آورد...

 

می شود رویش فکر کرد. باید رویش فکر کنم...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٧
comment نظرات ()