آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

 

 

"ناگهان هیچ کجا نیستم.

 

نه بیرون آیینه نه توی آیینه. نه بیرون قاب نه نوی قاب. و این حسی گیج کننده است.

 

 کجا مانده ام؟ کجا جا مانده ام ؟ چشمانم کجای راه از من جدا شدند و جلو  افتادند و رفتند و مرا نبردند؟

 

 ...و به یاد نمی آورم.

 

مثل ابری که قراربوده در آبادی دیگری ببارد  اما به یاد نمی آورد  باران هایش بر سر کدام دشت ها  ریخته. یا مثل روغن ریخته ها که وقف امامزاده ها می شوند. یا مثل فرغونی که وسط راه کج شده و بارش ریخته.نمی دانم!  مثل هر به مقصد نرسیده ی گمی... "

 

این ها را نوشتم. یک بار به زبان خودمانی :

 

"یک هو آدم می بینه که هیچ جا نیست. ...کجا موندم؟ کجا جا موندم؟ ...

 

بعد دلم خواست بازنویسی اش کنم و به زبانی بنویسم که تو یادم دادی: " ناگهان هیچ کجا نیستم....

کجا مانده ام؟ کجا جا مانده ام؟

 

چند دقیقه ماندم میان همین کلمات.ساده . تنها. بلاتکلیف. بدون اینکه بدانم کجا را نگاه کنم.

 

انگار کسی بخواهد عکسی بیاندازد و دیگری از او بخواهد که کمی چپ تر...کمی راست تر..آهان! اما عکاس نبود. من هم نبودم  تنها تصویر پس زمینه بود. و من فکر می کردم... کجا ؟

 

کجا بایستم

که گم نشوم

از نگاه تو ؟

 

 

 

 

+ کتا ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢
comment نظرات ()