آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
بازم همون آش و همون کاسه هر دفه به یه بهانه ای؟ این دفه دیگه چرا؟ (صدای ضعیف) بازم نمی تونی خود خود خودت باشی. توی سرت پر از حشره شده.
...
هوا گرمه و کولر ها اصلن کاری نمی کنن. صبح رفتم سر ساختمون.
رئیس به کارگر ها معرفی کرد: خانم مهندس فلانی!
سری تکان دادم، به شان لبخند زدم و گفتم: سلام!
.یکی شون با لحنی متعجب پرسید: این؟
رئیس گفت: بله ایشون!..
من راهم را کج کردم و به طرف ديگری رفتم.
توی راه شنيدم که رئيس ادامه داد:.بیشتر زحمت طراحی این ساختمان را ایشون کشیده اند.
کارگر دوباره مثل دفه ی اول پرسيد: این؟
...
این دو تا این هی تو ذهنم تکرار میشه...