آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

ساعت شده پنج و بست و چهار دقيقه.

آقای رئيس ما هنوز نيامده. تا آنجا که رفته دوساعت و نيم راه است. قرار بود که حدود دو ساعت حالا فرض کنيم سه ساعت هم آنجا کار داشته باشد. خب؟ ساعت هفت صبح حرکت کرده. تا رسيده لابد شده نه و نيم. به علاوه ی سه می شود:‌ دوازده و نيم به علاوه ی دو و نيم می شود سه.

 تا الان دو ساعت و نيم تاخير دارد. البته ترس و نگران که ندارد هان؟ می خواست با ماشين خودمان برود ها. گفتم چرا گفت اين دکتری که می آيد دنبالش تند می رود توی جاده. ...هنوز که زياد دير نشده هان‌؟ ديگه گرسنه م نيست. چيزی هم نخوردم اما انگار اگه آدم چيزی نخوره گرسنگيه همينطوری ميگذره و تموم ميشه. مثل خواب که اگه از ساعت اش بگذره از سر می پره و تموم ميشه...

ساعت شد پنج و بيست و نه دقيقه و تاخير رئيس با احتساب همه چيز رسيد به دو ساعت و نيم. نمی دانم بمانم شرکت می آيد اينجا يا اينکه بروم خانه می آيد آنجا؟ ...

دروغ چرا خب يه کم نگران ام.

مهم تر از همه اينکه نمی دانم چرا روز به روز بيشتر دوستش دارم...شايد هی با همه مقايسه اش ميکنم و می بينم از همه بهتر است. شايد چون دوره های سختی را باهم گذرانديم. شايد چون خودم را خوب نمی شناختم قبلن...

شد پنج و سی و دو و امروز سه تا پست اينجا نوشته ام. رويم را کم کنم و بروم. بروم؟ کجا؟ ....

 

+ کتا ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳٠
comment نظرات ()