آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

اولن که «خمير بنيه» اش شل شده بود. يعنی چون می خواستم نصف مقداری که تو کتاب نوشته درست کنم، ‌اينطور شد. چون اصلش سه تا تخم مرغ بود و خب سه تا تخم مرغ رو که نميشه نصف کرد...

دومن که رئيس عادت داره بشقاب ها رو خوب نگاه کنه. بشقابی که روی ميز چيده شده رو ميگيره تو دستش و توی نور می چرخونه دش و نگاه می کنه. بعد که چيزی نديد، بشقابو بو می کنه ببينه بوی دستمال ميده يانه! خب منم قبل از چيدن بشقاب ها بوشون کردم ديدم بوی دستمال ميده و بعد دوباره يه آب شستمشون.

ميگو ها يه جور جالبی شده بود. فکر کنم به خاطر همون شل بودن خمير. يه جور خاصی از بالا که نگاه ميکنی دورش قلنبه قلنبه شده بود و يه ميگو وسطش بود. زيرش هم صاف صاف. انگار که يه نون خاصی باشه که توش يه ميگو کار گذاشتن. شعله رو اولش که روغن اش هنوز داغ نشده بود زياد کردم اما بعد که يکی دو تا ش سرخ شد و درش آوردم، کمش کردم.

اما سومن که او مدم ميز و بچينم که ديدم يه کتاب باز روی ميزه و چشمم افتاد به اين چند خط:

«وقتی انسان فراموش کند که دارای يک دنيای درونی است،‌ آنگاه به تدريج ارزش های واقعی اين دنيای درون را نيز به فراموشی می سپارد. اما ما به عنوان انسان های مسئول می بايست اين ارزش ها را خلق و کشف کنيم و به جهان پيرامون خويش انتقال دهيم. اگر گاه و بيگاه سيری در درون خود نکنيم اين ارزش ها ی کشف نشده هيچگاه ظهور نخواهند کرد»

...

اينکه خميرش شل شده بود البته همونطور که گفتم مشکلی نداشت.خب من دو تا تخم مرغ ريخته بودم ولی آردشو به اندازه ی نصف مقدار واقعی يعنی در واقع نميشه که يک و نيم تخم مرغ ريخت! تقصير دوباره شستن بشقاب ها هم نبود. به هر تقدير سومن مهم بود که حواسم پرت اون چند خط موند...

 

 

+ کتا ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳٠
comment نظرات ()