آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 (۱)

 

 

تفکراتی در باب شناخت آدمیان

 

یک: هیچکس نمی تواند بگوید من را کاملن شناخته همانطور که

دو: من نمی توانم به جرات بگویم که کسی را کاملن می شناسم.

 

توی مورد اول شک نمی کنم! مطمئنم که جنبه های پنهان وجودم آنقدر متنوع و زیاد اندکه کسی نمی شناسدشان و شاید اصلن اگر با اصرار هم تاکید کنم که:" بابا باور کنید من اینطوری هستم!" کسی باور نکند.

 

اما صحبت دومی که می شود باورش سخت است. نیست؟ من خیال می کنم همسرم را کاملن می شناسم. تمام پستی و بلندی های روحش را. خیال می کنم دخترم را می شناسم! خودم زائیدم اش..خودم بزرگش کردم. مگر می شود او را نشناسم؟ خیال می کنم مادرم را می شناسم...  یا نزدیک ترین دوستانم را اما  اینجاست که جای شک هست.

 

چطور است که درباره ی خودم مطمئن هستم که کسی هنوز نتوانسته کشفم کند؟ پس درباره ی آنها هم می تواند چنین باشد.

 

بازی های پنهانی که از بچگی با آنها بزرگ می شویم و هیچوقت ترکمان نمی کنند، راز تنهایی هایی که بر هیچکس عیان نمی شوند،  زمزمه های  زیر لبی که هیچکس نمی شنودشان ، ادا های  مقابل یا شناسایی همبازی خیالی ام که حالا برای خودش خرس گنده ای شده!

 

  و قتی فکر می کنم که وجود خودم چقدر وجوه متفاوتی دارد متوجه می شوم که دسترسی ما به مجموعه ی اطلاعاتی که باعث شناختن دیگران می شود چقدر محدود است.

 

من از تو ظاهری را می بینم که خودت برایم ساختی. و حرف هایی را می شنوم که خودت آنها را برای اینکه به من عرضه شوند انتخاب کرده ای. و این اطلاعات برای شناختن تو کافی نیست.

 

من تو را تنها تا محدوده ای می شناسم که خودت به من نشانش می دهی.

 

 

 

 


(۲)

 

 

 

+ کتا ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٧
comment نظرات ()