آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بدون آداب و ترتیب

(۱)

دیروز عصر

ماهی مرد

مهتاب تنها شد

 

(۲)

آب می خواهد

کنار باغچه ی دلم

گل تازه ای

 


 

صبح امروز از خانه که بیرون رفتیم،‌ حجله ی یک جوان ناکام سر کوچه مان بود.کوچه ی ما نوزدهم است و فکرکردم باید از جوان های همین کوچه باشد. رفتیم جلو و عکسش را نگاه کردیم: جوان ناکام نشسته بود روی مبل سفیدی. کراوات هم زده بود و دو تا دست هایش روی دو تا دسته های مبل بودند. رد شدیم. سوار تاکسی شدیم.

 میان راه از پنجره ی تاکسی هم دو جای دیگر حجله ها را دیدیم. سر سی و هفتم پیاده شدیم و راه افتادیم سمت جهان آرا. نرسیده به چهارراه دیدم سر کوچه ی مدرسه هم یکی هست و وقتی رسیدیم آنجا به چپ و راست که نگاه کردم دیدم که سر تمام کوچه های جهان آرا را هم یکی یکی حجله گذاشته اند.

دخترک گفت : مثل داستان های باور نکردنی ست!‌

من گفتم: طفلکی جوانی که بعد از مرگش اینطوری معروف شود.

دخترک رسید مدرسه. من پیاده برگشتم. میان راه باز یک جا سرم کج شده بود طرف یکی از حجله ها که پسرکی پانزده -شانزده ساله که از کنارم می گذشت متلکی گفت و حواسم پرت شد که نفهمیدم کلمه ی اولش چه بود اما کلمه ی دومش «عزیزم» بود! اول عصبانی شدم اما بلافاصله یاد سن و سالم افتادم و ته دلم شاید خندیدم. شوخی شوخی جای مادرش بودم!

کنار میوه فروشی زنی که سه تا بچه را به مدرسه می رساند داشت برایشان از این می گفت که در خوردن توت فرنگی خیلی باید دقت کنند.

مرد روزنامه فروش روزنامه ها را مرتب می کرد. شرق و اعتماد را خریدم و رسیدم دوباره سر نوزدهم و چراغهای حجله ی جوان ناکام دوباره مرا به فکر معروفیت یک شبه اش انداخت.

یک نفر توی دلم گفت : باز خوب که کسی را داشت که برایش این همه چراغ بکارد. یک نفر دیگر توی دلم جواب داد: چه فرق می کند؟

 

 

+ کتا ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٥
comment نظرات ()