آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همه به تاریخ دیروز !

یک چیز هایی می نویسم. هر روز. چون نمی توانم ننویسم شان. بعد می مانند روی دستم! کجا ...کجا بنویسم شان؟

همین جا خوبست؟ نیازی نیست فکر کنم توی کدام وبلاگ باید باشند؟ فکرکنم حالم خوب نیست. فکر هایم مثل ماهی بیمارند. همین طور یک وری افتاده اند ته ِ تنگ. نه می میرند و نه به دنیا می آیند.

یک سری این هاست:

(۱)

جدا می شوم آرام

از تو

تا خودم

...

 

(۲)

 

چه زود تمام می شویم ما

 

وقتی همدیگر را

نمی شناسیم

...

 

(۳)

 

میانه ی راه

تابلویی ست:

"راه یک نفره است! "

 

...

 

(۴)

 

نگاه چه کسی ست

مانده بر آیینه

مات ؟

 

...

 

(۵)

 

چراغی خاموش،

دری بسته،

قفلی چرخیده:

"این خانه به فروش می رسد"


یکی دیگر هم این است:

 

یک آدم ِ مهربان و پر انرژی، از آن آدم هایی که آدم همیشه آرزوی دوستی شان را دارد، مقابل من ایستاده و گاه گاهی بازو هایم را می گیرد و تکان میدهد:

      - کجایی؟ ...بیا بیرون! ...

و من توی دستهایش بیدار می شوم. و او هر بار ادامه میدهد که:

      - اتفاقی نیافتاده. افتاده؟‌!

بعد کف دست هایش را مثل کسی که کاری را تمام کرده باشد از چپ و راست روی هم سُر می دهد و سرش را همزمان به چپ یا راست متمایل می کند که:

      - تمام شد!...تمام. خب؟‌ فراموشش کن.

حالم تا کابوس بعدی خوب می شود.


این یکی هم بماند برای اینکه یادم بماند

 

 

 

 

 

+ کتا ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٤
comment نظرات ()