آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

چقدر امروز حرف دارم....

نمی دونم از کجا بگم شايد از همون ديروز به ترتيب زمانی شروع کنم بهتر باشه.

۱-

پيرو تفکراتی در باب اشتباه که توی يادم بماند که  نوشته بودم، ديروز عصر کار تفکراتم کشيد به مقصر يابی! يادداشت کوچکی نوشتم که اينچنين است:

       

پذیرفتن مسولیت اشتباه: شناخت عوامل- جبران خطا- عذر خواهی

 

 

 

 

می خواستم به چه فکر کنم؟ به یک عبارتی که مضمونش پذیرفتن مسولیت اشتباه بود. آهان:" تقصیر پذیری"

 

یادم باشد به تقصیر پذیری و آنچه که آدم ها را وادار می کند تقصیر گریز یا تقصیر پذیر باشند فکر کنم. و آخرش به این نتیجه برسم که باید حس تقصیر پذیری تا حدودی در آدم تقویت شود. البته نه تا آن حد که به شکل بیماری خود نمایی کند و هر گناه نکرده ای را هم بخواهد به گردن بگیرد .

 

اما با نگاه منطقی به آنچه موجب حرمان شده، واقعیت ها و علل انجام قصور را بررسی کند و سعی کند تکه مسولیت های مربوط به خودش را از میان آنها بیرون بکشد...

 

شاید بتوان خطا ها را به دودسته ی کلی تقسیم بندی کرد: یکم خطا هایی که باعث وارد آمدن خسارت به کسی می شوند و دوم خطا هایی که خسارتی به بار نمی آورند.

 

در مورد اول باز دو حالت وجود دارد. خسارت های قابل جبران و خسارت های غیر قابل جبران. در حالت اول مورد اول تقصیر پذیری چاره ی کار است.

بله!...شاید تنها چاره باشد:  شناخت عواملی که مجموعا باعث شد من خطایی را انجام دهم. و متعاقب آن در صدد جبران خطا بر آمدن و عذر خواهی از هر کسی که انجام آن خطا باعث وارد آمدن خسارتی به او شده.

در مورد دوم گرچه شناخت عوامل و عذر خواهی را می شود به کار بست اما با خسارتی که جبران نشود، عذر خواهی هم بی مورد است. چون کسی که خسارت غیر قابل جبران دیده هرگز نخواهد توانست مقصر را ببخشد. در اینجاست که مقصر بعد از انجام یک سلسله افکار منطقی نا خود آگاه به نتیجه ی تقصیر گریزی می رسد. و اگر چه که می داند مقصر است اما زمین و زمان را عوامل اصلی اشتباهی که مرتکب شده معرفی می کند.

 

اما خطا هایی هستند که گاه خسارتی به کسی وارد نمی کنند. در نتیجه جبران پذیر نیستند. و در این صورت هم  عذر خواهی، باری از وجدان مقصر بر نمی دارد.

 

در اینگونه خطا ها اگر چه  کسی هم اصلن خبر دار نمی شود که ما آن خطا را انجام داده ایم اما خود خطا وجود دارد. خطایی که تا آخر عمر با قامتی راست و قدی کشیده مقابلت می ایستد و راه نگاه ات را می بندد.

یادم باشد به انسان بودن ام و مسولیتی که تنها" انسان بودن" بر دوش ام گذاشته خوب فکر کنم. یادم باشد کاری نکنم که بخواهم برای انجامش دنبال مقصر بگردم. یادم باشد به عهده گرفتن تقصیر را و این را که  به عهده گرفتن تقصیر نه تنها بد نیست که حتی ارزشمند است اما تنها به عهده گرفتن تقصیر هایی ارزشمند است که هنگام انجام آن از اینکه راه خطا می رویم بی خبر بوده باشیم. یادم باشد قبل از انجام هر کار درباره ی درست یا غلط بودن اش خوب فکر کنم...

 


 

۲- صبح امروز قبل از آمدن سر کار:

وقت گذرانی صبح پنجشنبه در انتظار رئيس

يک ربع به نه صبح پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت است

حال ماهی خوب نيست. من نشسته ام نتظر که رئيس بيايد و با هم برويم شرکت.

نشسته ام جلوی روزنامه های امروز. می خوانم و حرص می خورم از اخبار. دخترک رفته مدرسه. من صبحانه را جمع کرده ام و ظرف ها را شسته ام و حاضر و آماده نشسته ام اينجا پشت ميز آشپزخانه،‌ جلوی منظره ی نوک درخت های پارک شفق و دامنه ی جنوبی البرز در حالی که پنجره هم باز است و نسيم ارديبهشت و صدای پرندگان هر دو با هم می وزد. و يک چشمم هم به تنگ ماهی است.

فکرکردم چند دقيقه بنشينم و آرامشی داشته باشم که پدرم همين الان آمد که چای بخورد. و تمرکز و حال و هوا با گفتگو های اجباری به هم می خورد!‌ نگذاشتند دنبال ادامه ی فکر هايم بگردم..نگذاشتند!‌

پدرم دارد يادم می دهد که هر وقت جعبه ی پنير روزانه را خواستم بياندازم دور، آن دو تا مثلثی زيرش را باز کنم، و تويش را فشار بدهم. خواهم ديد که به اندازه ی زيادی(!!) پنير بيرون خواهد آمد. گفتم : چشم!

صدای در حمام آمد. يعنی رئيس از حمام در آمده. حالا حتمن دارد لباس می پوشد و بايد موهايش را هم خشک کند که سر درد نگيرد. آقای رئيس ِ سردردوو.

و دارم فکر می کنم که «کابوس کائوس و رويای کاسموس» يعنی چه؟ ! نميشد اين روزنامه شرق يک جوری تيتر می زد که ما هم می فهميديم؟ البته شايد اينطوری حس خواننده بيشتر برانگيخته شود برای کشف اين کابوس.

حالا پدرم روزنامه را برداشت و تعجب کرد که صبح اول صبحی روزنامه های امروز را گرفته ايم. بعد که متن دستنويس خاتمی در بازديد از غرفه های نمايشگاه را ديد گفت : چه امضای قشنگی دارد اين مرد!

اين همه درباره ی روزنامه ها گفتم اين يکی را هم بگويم که امروز کاريکاتور های شرق و اعتماد هر دو عالی اند. بيشتر نمی گويم که اگر هنوز نديده ايد بی مزه نشود.

رئيس آمد. قبل از او بوی ادوکلن اش. بايد برويم.

کاش اين ماهی اين همه عذاب نمی کشيد. نمی دانم آخرين لحظات زندگی خوب اند يا بد؟‌دوست داريم بيشتر زنده باشيم يا دوست داريم نباشيم؟....


۳- در ِ آبی و آهنی و سنگين شرکت را که کوبيدم به هم، شروع کردم به دويدن. نمی دانم دقيقن ساعت چند بود اما تا داروخانه را دويدم. با صورتی که از دويدن برافروخته شده بود به آقای دارو فروش گفتم: « دو تا آموکسی سيلين ۲۵۰ لطفن! »

با تعجب نگاهم کرد و گفت: فقط دو تا؟

گفتم: بله!

گفت: به چه درد می خورد؟‌

ديدم حوصله و فرصت ندارم که جريان ماهی را تعريف کنم و آيا به ريشم بخندد و آيا نخندد. گفتم آنتی بيوتيکم را خانه جا گذاشته ام.

رفت و چهار تا آورد و صد تومان گرفت.

باز از در داروخانه تا سوار شدن به تاکسی را دويدم و ميان راه احساس ديوانه بودن بهم دست داده بود. اما با خودم فکر کردم که خوب است مردم نمی دانند برای چه می دوم!‌

رسيدم خانه و خب..حالش اصلن خوب نبود. دستور های عرفان را انجام دادم. و حالا برگشته ام شرکت. اميد وارم که خوب شود. و اين تلاشی که برای زنده ماندنش ميکنم حس خوبی دارد. يک جوری که انگار يک بهانه ی کوچک دليلی برای وجود خود آدم می شود ناگهان...

فريبا هم راست می گويد که نبايد ماهی ها را از رود خانه گرفت اما بحث من روی ماهی های بيچاره ايست که توسط ماهی فروش ها گرفته و فروخته می شوند. فکر می کنم سرنوشت آنها توی تنگ ِ‌ بزرگ و آب تميز و عاری از کلر و آلودگی به مراتب بهتر از سرنوشت آنها باشد که توی آب های آلوده ی ماهی فروش ها می ميرند... گرچه که آزاديشان را ماهی فروش از آنها گرفته اما حد اقل اين دوتا که با کلی عزت و احترام مراقبت می شوند...


 

۴- درباره ی جواب نامه ی استاد الفنون است که سيد ابراهيم نبوی توی سايت روز نوشته و چون اين پست خيلی طولانی شد لينکش را برايتان جايی ميگذارم که فيلتر نشده باشد.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢۱