آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

این!

بازم همون آش و همون کاسه هر دفه به یه بهانه ای؟ این دفه دیگه چرا؟ (صدای ضعیف) بازم نمی تونی خود خود خودت باشی. توی سرت پر از حشره شده.

...

هوا گرمه و کولر ها اصلن کاری نمی کنن. صبح رفتم سر ساختمون.

 حمید به کارگر ها معرفی کرد: خانم مهندس فلانی!

سری تکان دادم، به شان لبخند زدم و گفتم:  سلام!

.یکی شون با لحنی متعجب پرسید: این؟

حمید گفت: بله ایشون!..

من راهم را کج کردم و به طرف دیگری رفتم.

 توی راه شنیدم که حمید ادامه داد:.بیشتر زحمت طراحی این ساختمان را ایشون کشیده اند.

کارگر دوباره مثل دفه ی اول پرسید: این؟

...

این دو تا این هی تو ذهنم تکرار میشه...

 

+ کتا ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٦
comment نظرات ()