آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

فروش ویلا

امروز هر چه قدر هم به خوبی تظاهر کم نمی توانم خوب باشم. امروز ساعت دوازده و نیم محضر قرار داریم برای فروش ویلا. برای دل کندن از ساختمان قدیمی و شمشاد ها و درخت های نارنج و ساحل مهربانش.

دریا همیشه هست نه؟ بعد از این هم می شود رفت کنار دریا. نمی شود؟

بس است. تمام شد. مثل عمر که یک روز تمام می شود. تمام. دل بکن.

...

توی سایت روز مطالب دلهره آوری از احتمال جنگ علیه ایران نوشته بود. این ها همه کافی نیست که حالم خوب نباشد و سر هیچ دخترم را دعوا کرده باشم؟

می ترسم. گاهی خیلی از خودم و رفتار هایم می ترسم. نمی دانم واحد شمارش فاصله ی آدمی تا مرز دیوانگی چیست؟ میلیمتر یا کیلومتر؟

 ساعت شده یازده و بیست دقیقه. من شلوار سیاهم را اطو کردم مانتوی کرم رنگم را پوشیده ام و آماده ام برای محضر رفتن. نمی دانم یک قرص اگزاز پام برای اینکه آرام تر باشم بخورم یانه....

   

+ کتا ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱۳
comment نظرات ()