آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

دارد می ميرد. می دانم. الان که حسابی بی حال است. اما من و نگرانی ام را که می بيند، ‌تکانی می خورد. حرکتی می کند که خيال کنم خوب است.

تلخ است که می بينم کاری هم از دستم برايش بر نمی آيد. چکار می توانم بکنم جز اينکه برايش آب خنک فراهم کنم؟

‌ديروز خواستم چند تا عکس ازش بياندازم. مواظب بودم دوربين فلاش نزند که چشمش آزار نبيد. سعی کردم دستم نلرزد اما نمی دانم چرا همه ی عکس ها تار شد. می خواستم يادگاری بماند از او.

الان صبح است و دارم می روم سر کار. نمی دانم تا عصر که بر گردم زنده است يانه....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ماهی کوچک سرخم....

عکس تزئينی نيست! ...آن ماهی سمت راست را می گويم....

 

+ کتا ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٠
comment نظرات ()