آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

 

آزادي در من چرا زبان نگشودي
با من چرا نيامدی

              ننشستي در اين سرا؟
آخر چرا چرا؟
آن بذر سبز را به دفترم نفشاندي؟
اي خوشنوا چرا
يکبار سر ندادي آوازي
در بزم تلخ ما؟...

کسرايی

 


 

+ کتا ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٧
comment نظرات ()