آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

درد بی دردی!

 

درد بی دردی است يا دنبال بهانه گشتن؟‌نمی دانم ! !

نشسته ام به بيخودی غصه خوردن. دنبال بهانه گشتن يا هر چيز ديگری که می خواهيد اسمش را بگذاريد.

الان که فکر می کنم می بينم بايد خوشحال باشم که سالم ام. خودم و دخترکم و آقای رئيس هر سه سالم ايم. بی پول هم نيستيم. از اقوام کسی تازگی ها نمرده و اتفاق بدی هم برای کسی نيافتاده. دل من همينجوری بيخودی بيخودی گرفته. نشسته ام يک مزخرفاتی نوشته ام که ميگذارمشان اينجا. يادگاری از يک عصر زيبای ارديبهشتی که نمی دانم چرا اين همه دلتنگ است...


عصر شنبه است هنوز. دلم گرفته هنوز.

پنجره ی این اتاق به سوی قلب اردیبهشت باز است و باد می وزد و کاغذ ها را تکان می دهد.

 

از خودم نا امید هستم. از همه چیز خودم. از همه ی توانایی هایی که زمانی خیال می کردم دارم و حالا طی پیمودن یک مسیر طولانی که کم کم انگار به انتهای آن نزدیک شده ام، درک کرده ام که ندارم و نداشته امشان هیچوقت. و سراسر زندگی ام انگار تلاشی بیهوده بوده.

 

من نه معمار هستم. نه نقاش و نه شاعر. هیچوقت هم نبوده ام. تنها مثل شاگرد های تنبل به زور جسمم را کشیده ام سر کلاس های مختلف و برای عقب نماندن از غافله ، خواب آلود از کار های دیگران تقلید کرده ام. هرچند که با تمام خواب آلودگی با معدل الف فارغ التحصیل شده باشم...

هیچوقت نتوانسته ام خودم را در بطن هنرم جایی ثبت کنم. هیچکدام از آن تابلو ها حتی من نیستند. هیچکدام ازآن شعر ها هیچوقت من نبوده اند. و از حل کردن مشکلات هیچکدام از ساختمان هایی که تا به حال کشیده ام و ساخته شده اند، لذتی نبرده ام. احساس نا بودی می کنم. چرا که با این همه هیچی که از خود به جا گذاشته ام جایی برای من نمانده.

 

 

 

با این همه "هیچ"ی که از خود به جا گذاشته ام

 جایی برای من نمانده

 

و اینجا تمام شدم. درست توی نقطه ی آخر این نوشته.

 

***

 

در آرزوی یک سفر ساده

 

ساعت چهار و پنج دقیقه است. اگر قرار باشد عادت نوشتن را ترک کنم که دیگر یعنی مرگ کامل!

 

رئیس رفته سر ساختمان. من برای خودم ثانیه های تلخی ساخته ام و  دارم آنها را نرم نرم مزه مزه می کنم. به این شاید بگویند خود ازاری ! اما گاهی که دل آدم گرفته است بجز خود آزادی کاری از دستش بر نمی آید. 

به سرم زده وبلاگ هایم را ببندم و نیست شوم توی وبلاگستان. یا حد اکثرش اینکه وبلاگی را از نو شروع کنم. بدون نام و بدون آشنا  یک چیز هایی را هم باید بدانم. اینکه برای دل خودم بنویسم. اینکه به پیام ها و  دوستی با وبلاگ های دیگران دل خوش نکنم. اینکه مستقیم به روبرو نگاه کنم. ... و اینکه آنقدر سرفه سرفه سرفه کنم که هرچه بغض هست از توی گلویم بیاید بیرون.

 

 دلم می خواست زندگی کمی زیباتر بود. دلم لک زده برای سفر رفتن. خسته ام. و نمی دانم هیچوقت آیا امکان اینکه با دل خوش برویم سفر فراهم خواهد شد یا نه! سفر خارج را نمی گویم ها! من هنوز همین شیراز خودمان را هم ندیده ام. و فکر می کنم کم کم دارم عقده ای می شوم از این باب. خب سنم دارد به چهل نزدیک می شود و بجز شهری که در آن زندگی می کنم و تا حدودی شمال کشور، فقط دو بار رفته ام اصفهان، دو بار همدان، یک بار مشهد، یک بار تکاب، یک بار هم کرمان.

یکی از سفر های اصفهان و سفر کرمان را بدون رئیس رفتم. از بسکه او نیامد. سفر تکاب و همدان را هم از طرف دانشگاه رفتم. من و رئیس بجز شمال که ویلا داشتیم، طی این چهارده سال یکبار وقتی دخترک چهار ماهه بود با هم دوروز رفتیم مشهد. یکبار هم وقتی دخترک چهار ساله بود،  دو روز رفتیم اصفهان. آن هم چون خواهرش از سوئد آمده بود و شانس آوردیم که چون با ایران ایر آمده بود، بلیط داخلی اصفهان را گرفته بود و آنها با هواپیما رفتند و ما با ماشین.

 از بقیه ی سفر ها چون بچه ی زیر هفت سال بودم چیزی به یاد نمی آورم چز تصاویری محو و گم. یکبار برای عمل دیسک مادرم رفته بودیم آلمان و از سفر آلمان واضح ترین خاطره ای که به یاد دارم اینست که سگ ِ همسایه ی روبرویی دایی ام دنبالم کرده بود و من جیغ می کشیدم و می دویدم و او همچنان دنبالم می دوید.

از سفر تبریز هم یادم هست که کوچک بودم و روی یک صندلی می پریدم و پرت شدم پایین و سرم خورد به شوفاژ و شکست و جای بخیه ای که خورده هم هنوز وسط فرق سرم هست.

 

تا یکی دو سال پیش خیال می کردم هنوز برای سفر رفتن دیر نشده. می شود سالی یکبار حد اقل رفت سفر و با کلی خاطره از جا های مختلف برگشت. آدم پر توقعی هم نیستم. نه نیاز به هتل چند ستاره دارم و نه بار اضافی. می توانم با یک کوله پشتی راه بیافتم دور دنیا. با خودم گفته بودم اول ایران گردی بعد چهانگردی. راستی کجا های دنیا را دوست داشتم ببینم؟ اول سرزمین های کهن ترین تمدن ها: چین و مصر و یونان ... بعد اسپانیا و آن قصر معروفش الحمرا ... بعد ایتالیا و یا شاید هم پاریس که عروس شهر های جهان اش می گویند...اما نه!  تا همه ی شهر ها و جاها ی دیدنی ایران را ندیده باشم اصلن به فکر سفر خارج هم نخواهم افتاد.

 

 این فکر ها مال قبل از ازدواجم بود. آن موقع خیال می کردم که اشکال ندارد! پدر و مادرم که دیگر سنی ازشان گذشته و نباید توقع داشت ما را جایی ببرند. خودم هم که چون دختر هستم ، نمی توانم توقع داشته باشم اجازه دهند که تنهایی یا حتی با دوستانم جایی بروم. پس برنامه ی مسافرت ها موکول می شود به بعد از ازدواج!.... اما نمی دانستم که اگرآدم تنها نباشد مشکلات نه تنها کمتر نمی شوند که بیشتر هم میشوند. بخصوص اگر آدم زن رئیسش بشود و آن رئیس سیزده سال از خودش بزرگ تر باشد. و خودش تا خود آمریکا را هم قبل از اینکه با تو آشنا بشود رفته باشد و گشته باشد و خوشش نیامده باشد و برگشته باشد!!  در این صورت باید همه چیز همه ی شرایط جور جور باشد. بخصوص باید کسی باشد که وقتی ما سفر می رویم، در ِ شرکت ما تخته نباشد. و چون اوضاع اقتصادی آنقدر جالب نیست که بتوان حقوق یک منشی و حد اقل یکی دو تا کارمند که به مسائل و کار های شرکت وارد باشند را تامین کرد، بنا بر این تمام مدت سال ما چسبیده ایم به این شرکت عزیز. و می ترسم که عمرم تمام شود و آخرش هم این شیراز را ندیده از دنیا بروم.

 

بی تعارف بگویم که به تمام کسانی که مسافرت می روند حسودی ام می شود. و این که حسود نباشم دست خودم نیست. بار ها  خودم را توی عکس هایی که از جاهای مختلف دیده ام ، تصور کرده ام. کنا رمقبره ی حافظ، کنار پله های تخت جمشید، زیر عظمت نقش رستم، میان شهر سوخته ی سیستان ، برپشت بام های یزد، پایین زیگورات چغازنبیل، کنار آبهای خلیج فارس، در کوچه های سرخ ابیانه، چشم بر شب های پرستاره ی کویر، ...

 

رئیس می گوید خودت را بگذار جای بد بخت ها و بیچاره ها بین چه خوشبختی! من هم تا سالیان سال با همین نسخه خوب می شدم! از رویا می آمدم بیرون، بیرون، بیرون تر... می رفتم می شدم یکی از بچه هایی که کنارخیابان آدامس می فروشند. آنوقت آرزو می کردم خودم باشم! زنی که لبخند زنان می گذرد و هر چه اصرارش می کنم یک بسته آدامس هم نمی خرد! اما بعد از مدتی دویدن دنبال این و آن و ماندن بسته یآدامس ها روی دستم، ناگهان می فهمیدم که من خودم هستم. نه او! و چرا نباید بتوانم انقدر اراده داشته باشم که آرزوی یک سفر ساده بعد از چهارده سال زندگی مشترک برایم تبدیل به عقده نشود! راستی چند درصد  مردم سی و هشت ساله ی این دیار، مثل من آرزوی یک سفر ساده را دارند؟  

 

 

+ کتا ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٦
comment نظرات ()