آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

 

دلم گرفته.

نباید بنویسم این را اما آنقدر دلم گرفته که نمی دانم تا کی از بس که گرفته خواهد بود حرفی برای نوشتن اینجا هم نخواهم داشت.

شاید هم فردا که آفتاب در آید، دل من هم لبخند بزند. نمی دانم.

***

 

این روز ها همه سکوت ام

اگر می خواهی مرا بشنوی

گوش هایت را بگیر...

 

 

 

 

+ کتا ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٦
comment نظرات ()