آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يک پست هم به افتخار ممد آقا!

 

ممد آقا خدمتکار ی است که از بچگی در منزل مادر همسرم کار می کرده. حالا شصت و پنج- شش ساله است و هنوز با ما و برخی از فاميل ارتباط دارد. توی بيشتر ميهمانی های خانواده ديده می شود و خودش را کمتر از اعضاء خانواده به حساب نمی آورد...يک هفته در ميان هم سری به شرکت ما می زند.

روزهايی که  ممد آقا   برای نظافت شرکت می آيد ،  تا وقتی که خودم و خودش اينجا تنها هستيم و ديگران نيامده اند، يک ريز و پشت سر هم از زمين و آسمان حرف می زند. و در اين باره خواندن کی بود مانند شنيدن!! يعنی فکر کنم باور کردنی نباشد.

برای درک ارتباط  بين حرفای ممد آقا نبوغ خاصی مورد نياز است. اين که آدم درک کند که تداعی معانی ها چگونه در ذهنش انجام می شوند که اين حرف ها از وسط فکرهایش بيرون می آید !! ...

يه کم گوش کنين  ...من سعی می کنم از همين حالا يه چند دقيقه ای  عينن حرفا شو بنويسم:

...

نمی دونم چه جوری احمد و محمود و عروسا نيومده بودن ...

گفتم محمود دوبی بود. پنجشنبه برگشت. بعدش شيطنت کردم و جريان اختلاف احمد و زنش را هم گفتم. !  

دلخور ميشه و ميگه: اين پروانه خانوم هيچی به آدم نمی گن. توی دلم می خندم و فکر می کنم که به رئيس که برادرشان است هم نمی گويند ...

وسط حرفاش سر نخ حرف ها رو گم می کنم از بسکه پشت هم حرف می زند: آخه يه کم ببينين من چی می کشم روز هايی که ممد آقا اينجاس: دارم عينن کلام که منعقد ميشه تایپ می کنم:

برا خاطر کار دنيا نيست که!  برا سلامتی شونه...سلامتی خودشو بچه هاش... ما که ديگه عادت کرديم...به خدا من وقتی می بنمشون انقد خوشحال ميشم...يعنی همه تونا ! ...چه اونا چه شما چه بچه تون....دنيای بی ارزشيس... نمی شه فردا رو پيش بينی کرد...مثلن اين همه مردمی که ريخته بودن اونجا...نمی دونم چه جور شد که اين يه گوشه رو نشون داد مردم يه پولی پرداخت کرده بودن...آخه يه مدتی گفته بودن مردم بيان يه پولی پرداخت کنن ...خونه رو خب ندادن بهشون که...اونام رفتن اونجا شلوغ کردن...ديروز می گن جنوب شهر بمب انداختن چند نفر کشته شدن و چند نفر هم زخمی شدن...حالا يه سری مامورا هستن که لباس شخصی تنشونه مثه اين جاسوسا...شما اين قربانی را ماهواره دارين؟ شما گوش می کنين؟

....(گفتم نه! ممد آقا..ما ماهواره نداریم )

قربانی می گفت هويدا رو که گرفتن منم گرفتن...چشمامونو بستن بردن بستن به تير و همه مو نو تير بارون کردن. بعد من از گوشه ی چشام نگاه کردم ديدم همه نقش بر آب شدن...من زنده موندم.. نمی دونم کی بود اون امير قاسميه کيه از شبکه ی طپش می گفت چی بود....حالا می گن که مجلس تصويب کرده که ماهواره هر کی داشته باشه نمی دونم پونصد تومن؟...چه قد يک و پونصد؟‌..چقد جريمه شه. جمع می کنن. ميگم اين همه تو دست و بال مردمه چی جمع می کنند؟... بعدم ماهواره حالا چی داره؟‌جمع کنن!‌ ...يارو چادر مشکی داره يه چيزی هم کشيده جلو چشمش ..وايساده کنار خيابون. اون خانومايی رو که موهاشون وازه يا قد پا هاشون کوتاهه رو می گيرن...

خدا باز و باز و باز عمر اين کار آموز شماره دو را بدهد که همين الان آمد و ممد آقا رفت درو باز کنه تو راه برگشتن از کنار اف اف اومد که جمله های نيمه تمومشو تا قبل از بالا اومدن خانم کار آموز تموم کنه:

يارو شورش کرده بود تو پارکينگ که من خودم صاحاب اينجام ابنا چرا ماشينشونو گذاشتن تو پارکينگ...گفتم بابا سر و صدا نداره که... نه! ‌همين الان برو بهشون بگو بيان ماشينشونو ور دارن...


اگه از اين پست چيزی سر در نياوردين اشکالی نداره. اما برای من لازم بود نوشتنش!و تازه کلی هم سنديت تاريخی و اجتماعی و از اين حرفا داره‌...

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٢
comment نظرات ()