آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

 

  

ساعت یک بعد از ظهر روز دوشنبه یازدهم اردیبهشت است و همین الان اینترنت من قطع شد و دارم توی ورد تایپ میکنم.

اینکه این همه  ذوق زده ام و خودم را یاد این انداخته ام  که مادرم  حتی تا وقتی بزرگ هم شده بودم و از خرید کفش های نو ذوق می کردم و به همه نشانشان میدادم می خندید و می گفت که نگاهش کنید که مثل بچه ها ذوق میکند! به خاطر دادن خبر ایجاد یک وبلاگ نو است.

 

 

لبخند لبخند لبخند

 

 

مدتی بود که می خواستم این کار را بکنم.

وبلاگ نو ام اسمش هست: یادم بماند که ...  و در آن قرار است پست های کوتاه کوتاه بنویسم. این کوتاه ها شعر نیستند. تنها چیز هایی هستند که می خواهم یادم بمانند. شاید بد نباشد به یاد چهار نفر دیگر هم بمانند. چیز هایی هستند اکثرن بدیهی که بیشتر اوقات فراموششان می کنیم.

 

تا الان یک چند تایی از این یادم بماند که ها نوشته ام و با خودم قرار دارم که توی هر روزی که می آید یک جمله ای که شایسته ی به یاد ماندن باشد را پیدا کنم.

 

همین را می خواستم بگویم! 

 

+ کتا ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱۱
comment نظرات ()