آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

سه و پنجاه دقیقه است. همین الان رسیده ام شرکت. دخترک را برده بودم برسانم کلاس و حالا برگشته ام.

هوا باز گرم شده. میان راه مجبور شدم ژاکت ام را در بیاورم. و بعد باز آنقدر گرم بود که دنبال سایه می گشتم. نمی دانم امروز هوا چند درجه است.

 کار آموز شماره دو هنوز نشسته اینجا و مشغول کار است. این یکی را خدا عمرش بدهد که هست. و گر نه من به هیچ خوشگذرانی ای منجمله تایپ هرگونه اراجیفی مثل این و یا وبگردی نمی رسیدم. هنوز خستگی چهل و چند پله ای که بالا آمده ام در نرفته. می ترسم قلبم یک چیزی ش باشد. توی این شرکت هم محض رضای خدا حتی یک مبل هم نداریم که خدای نکرده آدم بتواند چند دقیقه کمی راحت تر رویش بنشیند.

 

***

 

کلیک کلیک کلیک صدای ماوس خوش آیندی می آید که نشان دهنده ی کار کارآموز جان است و علاوه بر آن کیسه زباله ای که زمستان جلوی دریچه ی کولر کشیده بودیم که باد سرد نیاید هم برای خودش نغمه هایی می خواند. جز این دو صدا که واضح ترند، گاه به گاهی عبور ماشین یا موتور سیکلتی از کوچه ای که سه طبقه پایین تر است می آید و آخرین صدا ها صدای تایپ کردن من و فن کامپیوتر اند.

 

میان راه  آسمان آبی بود و ابر های کومولوس که شکل گل کلم هستند سفید و خوشرنگ می درخشیدند. من  یاد شعر آخر امیر رضا افتادم. و فکر کردم که کمترین خاصیت آن دو کلمه که سه بار تکرار شده بودند  همین بس  که از حالا به بعد هرکجا ابری ببینم یاد او می افتم. به این می گویند تاثیر! مثل ستاره ها که آدم را یاد شازده کوچولو می اندازند...

***

 

ساعت شده چهار و یک دقیقه.

***

 

 دارم خودم را کنار یک دوست خوب و صمیمی فرض می کنم. این دوست خوب و صمیمی که به اصطلاح با هم خیلی "ندار" هستیم -- گرچه که  الان نمی توانم شکل خارجی ای برایش متصور باشم --  آمده امروز مرا ببیند. و چون آمده شرکت،  باید ببرم اش توی اتاق کنفرانس. بنشینیم روبروی هم و برایش یک فنجان چای بیاورم. بعد او بپرسد که:

      - چه خبر؟

 من لبخندی بزنم و بگویم:

      - خبر ها را که خودت میدانی!

 بعد بلافاصله جرعه ای از چای ام را بنوشم که مطمئنم زبانم خواهد سوخت. نگاهی به فنجان او که برده  نزدیک لبش که جرعه ی دوم را بنوشد بیاندازم و از خودم بپرسم که:« زبان او هم سوخته آیا؟» و قبل از اینکه فکر کنم که« این اصلن چه اهمیتی دارد؟»  او  خواهد گفت:

      - تعارف نکن!  رک و راست بگو که چه کاری از دستم برایت بر می آید؟

و من جواب دهم که:

      - خودت می دانی که کاری نیست.

 

و بروم توی این فکر که« همین که باشد کافیست »... دوستی که وجود داشته باشد و گاهی بیاید با هم یک فنجان چای بخوریم. بدون اینکه توقع دیگری از هم داشته باشیم. حتی سخن گفتن هم آنقدر مهم نیست. مهم اینست که بدانم وقتش را نگرفته ام و هر چقدر که بخواهم وقت دارد برای این بازی ساکت. مهم اینست که او هم این را بداند و بس.

***

خوب که گوش می کنم علاوه بر باقی صدا ها ، از دور تر ها صدای گنجشک ها و یک قمری هم می آید...

 

 

 

+ کتا ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٠
comment نظرات ()