آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

این روز ها حسی دارم مثل احساس یک کوچه ی بن بست. آن هم نه کوچه ای که از اول بن بست طراحی شده باشد اینکه ناگهان آمده باشند بسته باشندش بدون اینکه بداند چرا.


 

از دیروز کار ِ سقف ها شروع شده. باید جای داکت ها را دقیق در می آوردم می دادم که توی سقف ها خالی بگذارند اما حمید ناگهان بعد از این همه مدت برای پلان فکر بهتری به سرش زده که باعث تغییر کل نقشه ها می شود.  تمام پلان ها و بزرگنمایی های آشپز خانه و سرویس ها. چه جالب که حاصل چند ماه کار آدم یکباره هیچ شود.

باید شروع کنم به اعمال تغییر ها وگرنه بد جور دیر می شود.

 


این چند روز که تهران باران بارید، کوه برف زده. هوا خنک تر شده. و من نمی دانم چرا هر وقت برف تازه ای بر کوه می نشیند مثل یک وظیفه حس می کنم که این را باید جایی ثبت کنم!

راستی «عطر سنبل عطر کاج» هم تجدید چاپ شده.

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٩
comment نظرات ()