آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 


 

 

...رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،

ما چه می کرديم

در کولاک ِ دل آشفته ی دمسرد...؟ *

***

      

      (ميان صدای باد، صدايی با فرياد ) :

              - « دوست عزيز...! من رد پايی نمی بينم! ...تو می بينی؟...»

      ( جواب صدايی ديگر با فريادی از دورتر) :

              - نه! ...اينجاها  هم نيست.....

     ( دوباره صدای باد)

***

دلم می خواست از آقای کسرایی می پرسيدم که جدی جدی ما چه می کرديم؟!

 

 

*از شعر آرش کمانگير- سياوش کسرايی

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٧
comment نظرات ()