آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ادامه حکايت آن جمله ی ناتمام

 

 

« وقتی که خاطرات گذشته رفته رفته شیرین تر از حال می شوند ، ...

 

چه کارم داری جمله ی ناتمام که این همه خودت را توی سرم تکرار می کنی؟  بنویسم ات که چه ؟ که این کارگر ساختمانی که همینطور دست به کمر ایستاده کنار پیاده رو و این دو تا دختر دبیرستانی لبخند زنان سوژه ای برای ثانیه های بعدشان داشته باشند؟ « زنی که در پیاده روی شلوغ، راه می رود و چیز می نویسد » راستی چه موضوع مهمی ست که او را وادار به نوشتن در حال راه رفتن کرده است؟!

 

***

روی تابلوی قیمت ها را نگاه می کنم:

- بروتشن ....دویست و پنجاه تومان

به مرد نانوا می گویم: « یه بسته کنجدی لطفن! »

مرد بسته ای را روی پیشخوان می گذارد و می گوید :« سیصد !»

سیصد تومان روی پیشخوان می گذارم و نان ها را بر می دارم و از حافظه ام می پرسم که : « یادت هست چند شب پیش که با هم آمده بودیم همین نانوایی و من گفته بودم « کنجدی» ، نان فروش ضمن اینکه نان ها را به دستم میداد پرسیده بود:«بروتشن شما خواستید؟» و من دیده بودم که همان کنجدی است و گفته بودم :«بله» ؟

حافظه ام جواب مثبت داد. بعد ازش پرسیدم که« آنشب بروتشن چند بود؟» و ضمن این سوال با گفتن کلمه ی بروتشن انگار با خودم شوخی میکردم.حافظه ام جواب نداد. گفت حواسش نبوده که من چقدر پول پرداخته ام.

***

حالا روی نیمکتی در پارک شفق نشسته ام. نیمکتی کنار ساختمان کتابخانه. خوب، توی پیاده رو راه رفتن و نوشتن کمی سخت تر است از روی نیمکت نشستن و نوشتن! گرچه اینجا هم کم جلب توجه نکرده ام.  این ساعت پارک پر از ورزشکاران است. و بجز من کسی ننشسته. آنها با قدم های تند و گاه دو از مقابلم می گذرند، اما  جهت کله شان همچنان سمت من و دفتر چه یادداشتم می ماند!

الان دقیقن یک دقیقه است که از نوشتن دست کشیده ام تا بتوانم آمار دقیقی از تعداد عابرانی که این ساعت صبح ( هفت و بیست دقیقه) از مقابل این نیمکت عبور میکنند ، بنویسم:

 توی یک دقیقه سی و پنج نفر انسان های علاقمند به پیاده روی ِ صبحگاهی از مقابل این نیمکت گذشتند. نه! اینجا هم حواسم پرتِ عابران است. تمرکز ندارم. باید بروم خانه و صبحانه و قرص های مادرم (مادرم...مادرم، ...) را بدهم. چقدر دلم می خواهد با یک نفر صحبت کنم. بگویم...بگویم و بگویم...

 

جمله ی نیمه تمام! راه بیافت بیا توی سرم که تا خانه به تو فکرکنم. چه بودی؟  

 « وقتی که خاطرات گذشته رفته رفته شیرین تر از حال می شوند ، ...

 

***

سیزده ساله که بودم، دوستی داشتم که الان خیلی دلم هوایش را کرده. افسوس می خورم و اعتراف می کنم که چه احمق بودم که او را از دست دادم. دختر ِ دانشمندی بود. اهل شعر و ادب و خل بازی به شیوه ی خودم. بعد ها رفت فرانسه و آنجا پزشکی خواند. اما بعد از آن چند سالی که با هم دوست بودیم، هرگز دیگر خنده هایی که با او داشتم با هیچکس تکرار نشد. و لعنت بر من که خودم این دوستی را به هم زدم. نمی دانم چرا از محبت بسیار زیاد و به قول مادرم افراطی ای که او به من داشت ترسیدم. گفتم« مادرم» و حالا فکر میکنم شاید او هم در قطع این ابطه بی تاثیر نبود. میگفت :« نازیلا عاشق تو شده. این محبت معمولی نیست» و برداشته بود تمام نامه هایی را که نازیلا برایم می نوشت و پست میکرد را خوانده بود. از این رابطه ی صمیمی تعجب میکرد. توی مغزش جزو ارتباط های معقول و معمول نمی گنجید. خدایا! چرا نازیلا را از دست دادم؟ خانه ی آنها از خانه ی ما دو تا کوچه بالاتر بود و ما تمام سال هایی که با هم دوست بودیم با اینکه هر روز همدیگر را میدیدیم، برای هم هم نامه می نوشتیم و پست می کردیم. می خواهم گریه کنم. دلم برایش تنگ شده. می خواهم بغل اش کنم و ببوسم اش و بگویم که هیچ دوستی یهتر از او نداشته ام هیچوقت.

 

***

چه شد که یاد نازیلا افتادم؟ مسببش همان جمله ی نیمه تمام بود.

نازیلا میگفت: « تو به کدام اعتقاد داری؟ :« گذشته گذشته. باید به فکر آینده بود.» یا اینکه:« بدون تکیه بر تجارب گذشته نمی توان راه آینده را یافت؟ » 

 

شاید آن روز که آخرین نامه را برایش می نوشتم مثل آن پسر بچه ی داستان ملکه  برف ها شده بودم که قلبش یخ زده بود. آن روز به خودم تلقین کردم که گذشته گذشته. درست مثل کشیدن خط قرمزی جایی از خاطرات و وضع قوانین منع رفت و آمد به آنسوی خط.

***

اما امروز فکرمی کنم که گذشته هیچوقت نمی گذرد.

کاش می گذشت اما بدبختانه تا زنده ایم، گذشته هیچوقت نمی گذرد. آن هم به شیوه ای عذاب آور. چه از خوشی هایش حسرت می ماند و از اشتباهات اش حرمان. حسرت و حرمانش پا بر جا باقی می ماند بدون اینکه لذت گذران آن ثانیه ها تکرار شود.

***

صبح یک روز بهاری است. روزی توی قلب بهار. سوم اردیبهشت.

باد با برگ های بلند ترین شاخه ی سپیدار ی که پشت این پنجره است ، بازی میکند اما دلم سخت گرفته. حقیقت اینست.

بروم صبحانه بخورم با نان بروتشن!

هشت صبح یکشنبه

 

حقیقت

دلی ست

که برای دوستی تنگ می شود

و لبخندی ست

که بر لب نمی ماند

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٤
comment نظرات ()