آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

حکایت آن جمله ی ناتمام...

امروز رئیس با میهمانان ویژه رفته اند کوه نوردی. من و کار آموزم شماره دو در شرکت تنها هستیم.

 الان ساعت یازده ست.  صبح که از راه مدرسه ی دخترکم بر می گشتم، توی ذهنم یک جمله ی ناتمام دنبال ادامه ی خودش می گشت. آنرا نوشته ام. اما هنوز تایپش نکرده ام. این جمله ی ناتمام خودش بعد از یک متن کوتاهی که دیروز عصر نوشته بودم زائیده شده و بین تمام دیگر ماجرا های شبانه روز های من هنوز که هنوز است ادامه ی خودش را پیدا نکرده. فعلن آن متن که دیروز نوشتم را می گذارم اینجا (بعد از خط) تا بعد که فکر ها و نوشته های امروز صبح را تایپ کنم و به آخر همین پست اضافه کنم.


 بخش اول:

ندارم اش دیگر. نه که نباشد، اما نیست.

هست اما از دستش داده ام. او که بود و با او سخن می گفتم، می خندید از شادی ام، غصه می خورد از غمم دیگر نیست. نه که نباشد، اما خودش نیست. دیوار شده.  یک نفر دیگر است. یک غریبه. کسی که خیال می کنی هیچوقت نبوده است. و  نه تنها اینکه نبوده است، بلکه هیچوقت هم نخواهد بود.نه! او دیگر هیچوقت وجود نخواهد داشت. با همین تاکید بر تمامی لغاتی که نبودن را شرح دهد. هرچند که تکرار باشد. هر چند که کسالت آور باشد.

 

حس می کنم نیاز به این دارم که با تمام تفصیلات این موضوع را شرح دهم و از دادن شرح این ماجرا خسته نشوم.

  و بعد، مثل کسیکه می داند و باور دارد که بازگشت به گذشته غیر ممکن است، می خواهم بی رحمانه قضیه را فراموش کنم.

 

" آهای دیوار! ... با تو سخن می گویم. صدای ام را می شنوی؟" - باید این را تمرین کنم. اینکه بتوانم سر صحبت را بدون احساس دیوانه شدن، با دیوار باز کنم. چون تازه فهمیده ام که برای حرف زدن، داشتن گوشی لازم نیست. تنها داشتن دهانی کفایت می کند.-

 

"دلم" می خواهد مشفقانه به یاد آورد و "من" صبعانه مجبورش می کنم که پای اش را از حریم همین یکی دو هفته پیش فرا تر نگذارد. ده الی پانزده روز. حتی به یک ماه پیش بر نگردد. و اگر کشیدن خط قرمزی بر زمین خاطرات گذشته برای رد نشدن افکار آدمی کافی نیست، دستورمی دهم آنجا را سیم خاردار یا دیواری بلند بکشند. دستور می دهم اصلن آن منطقه را – از همان خط قرمز به آن سمت دیگر را- منفجر کنند. محو کنند. یک جوری نابودش کنند که اگر گذر کسی هم به آنجا افتاد چیزی دستگیرش نشود.

 

 آن وقت این آدم شاید بتواند بدون اندوهی مضاعف، به پیش را نگاه کند. میان دالانی را مستقیم مستقیم نگاه کند و حواسش باشد که دو طرف، دو دیوار عمودی است.  و این دیوار ها هیچ نقشی در ادامه ی راه ندارند. و این دیوار ها را- اگر بخواهی صحبت کنی،- می توانی گوش به حساب آوری. بی اینکه دلت بگیرد یا توقعی بیشتر از گوش بودن ازآنها داشته باشی.

 

 مادر، مادر، مادر... دلم گرفته عزیز. دلم سخت گرفته از بیماری ات. از اینکه هر روز بیشتر از پیش می فهمم که دیگر نیستی. که بیش تر نمی توانی باشی.

 

+ کتا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳
comment نظرات ()