آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

به آذين



 ۱)

در بیمارستان آراد تهران ؛

به آذین - کسرایی

پدر ترجمه ایران در حالت اغما به سر می برد
طبق آخرین خبر اعلام شده از سوی خانواده محمود اعتمادزاده ، ( م.ا. به آذین ) وی از دو هفته پیش در وضعیت اغما ( کما ) به سر می برد.

به گزارش خبرنگار فرهنگ و ادب مهر ، محمود اعتماد زاده ( م . ا . به آذین ) از دو هفته پیش بر اثر بیماری به بیمارستان آراد تهران منتقل شد . بنا بر گفته همسر وی ، وضعیت جسمی پدر ترجمه ایران در حال حاضر رو به وخامت گذاشته و در حالت کما به سر می برد .

به آذین متولد دی ماه 1293 در شهرستان رشت است . وی از بنیانگذاران امر ترجمه و در زمره فعالان عرصه های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی در قرن اخیر ایران به شمار می رود. او صاحب تالیفاتی چون پراکنده ، مهره مار ، شهر خدا ، مانگدیم و خورشید چهر، چال و مترجم آثاری از بالزاک ، رومن رولان ، میخائیل شولوخوف و ویلیام شکسپیراست .

به آذین از سال پیش به دلیل وخامت جسمی و کهولت سن بار دیگر نیز به بیمارستان منتقل و یک بار نیز وضعیت کما را پشت سر گذاشته است .

 

منبع: خبر گزاری مهر



 

۲)

یادداشتی جامانده از بعد از ظهر پنجشنبه

 

الان دارد با حسابدار سر و کله می زند. به خاطر جلسه ای که قرار است امروز برگزار شود، اعصابش از صبح خورد خورد است. سر کادر(!!) نقشه هایی که به عنوان چک پرینت چاپ گرفته ایم من را دعوا کرد. می گم:« اینا برای کنترل شدنه! خب درستش می کنیم» میگه: « فرقی نمیکنه . تقصیر توست که نقشه هارو چک نکردی! »

از یاد آوری چنین مکالمه ی احمقانه ای هم لجم در میآید.

اگر کارمان امروز به یک دعوای حسابی نکشد شانس آورده ایم. چون اعصاب من هم دست کمی از او ندارد. بخصوص اینکه اصلن خوش ندارم کسی سرم بی خود و بی جهت داد بکشد. اینطور وقت ها دلم می خواهد بمیرم. مرده باشم؟ یا اینکه کر باشم؟ کر بودن هم شاید بد نباشد. کر ها دنیا را نگاه می کنند و سعی در برقرار کردن ارتباطی با بیرون دارند. ساده و آرام باید باشد : ارتباطی با نگاه کردن. اینگونه آرام و بی صدا.

 

حالا رفته توی آبدارخانه ی شرکت. من میز را نهار را جمع کرده ام اما ظرف ها را نشسته ام. از ایستادن خسته شدم. دو سه ساعت ایستاده داشتم نقشه های بزرگ را ورق می زم و مثل معلم ها غلط گیری میکردم. جای نشستن نبود. الان آن کار را هم نیمه تمام گذاشته ام و پناه آورده ام به نوشتن. ساعت سه و هجده دقیقه است. هنوز کسی از افرادی که باید در جلسه حاضر باشند نیامده. اما فکر کنم تا چند دقیقه ی دیگر پیدایشان شود.

دختر خوب من، خودم! اگر خستگی ات کمی در رفت برو آشپز خانه ظرف ها را بشور. آفرین. 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢
comment نظرات ()