آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

همراهی از این دست بی صدا و غریب. از این دست نا پدید و گم. از این دست بدون جای پایی حتی کنار جای پایت...

انگار است که خیالاتی شده باشی. که روح سرگردانی گاه به گاهی سر به سرت بگذارد. و شاید که کم کم اطرافیان هم به عقلت شک کنند.

کجا را نگاه می کند؟‌ به چه می اندیشد؟ بر زمین پی چه می گردد؟ با که سخن می گوید؟

...

کاش می دانستم  ...

 



چه روز گاری شده گذران عمر من.

روز ها می آیند، من می روم

من می آیم ، روز ها می روند ...

 

 

+ کتا ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۳۱
comment نظرات ()