آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اتاق ساکت

گاهی یک اتاق ساکت برای بقیه ی عمر بس است.

دیروز روز خوبی نبود. یا اینکه دیروز می تواند بگوید : من را بد ساختی برای خودت. من دست تو بودم. ..اما باید قبول کند که دو تا بگو مگو ی منجر به بغض و یک تصادف منجر به خسارت برای یک روز زیاد است. شاید منصفانه هم قضاوت کنم فقط یکی ش تقصیر من بود.

بگذریم. 

صبح توی وب گردی گذرم به سایت یک بازی فکری جالب جالب افتاد. مدتی گرفتارش شدم. در مدت بازی انگار گره های مغز آدم باز می شود... یک حس گذرا به من دست داد که مشکلات مثل همین بازی ست. باز می شود...

باید راس ها را طوری جابه جا کنیم که خطوط با هم تقاطع نداشته باشند...

و بعدش باز اتاق ساکت.

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱۳
comment نظرات ()