آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

عصر ِ روز ِ پست ِ قبلی

 

- چکار می کردم؟!

-خب ، قرار بود اندازه ها و جنسیت و فرم و جهت باز شوی در ها را روی نقشه های تیپ بندی آنها چک یا کنترل یا بازبینی یا اصلاح (یا هر کلمه ی مناسب دیگری که فکر میکنید) کنم.

این کار را شروع کرده بودم. شاهدم اینکه در شمارش ِ در های انباری ها توی نقشه اشتباه شده بود و به جای ده تا نوشته بودند هشت تا و من چند بار بازبینی کرده بودم و آخرش دورش را یک خط قرمز کشیده بودم که همین الان هم توی نقشه هست. اما...

 

- چکار می کردم؟!

- همین کار را دیگر! ...

  چی؟ ...وقتی رئیس رفته بود بیرون؟! ...

آهان!

 

نقشه همچنان روی صفحه ی مانیتور بود. این یعنی اینکه من نرفته بودم توی اینتر نت  و یعنی اینکه تو مایکروسافت وُرد هم نرفته بودم و مشغول اتلاف وقت به شیوه ی نوشتن هم نشده بودم. پس داشتم همان کار را می کردم دیگر! نه؟!

 

نقشه روی مانیتور بود و من پای چپ ام را انداخته بودم روی پای راستم و داشتم تکان تکان اش میدادم. آدامس هم می جویدم. اما قضیه تنها این نبود.

 

 این بود که نتوانسته بودم نسبت به چشم هایی که سمت چپ کی بورد از روی جلد کتاب بهم نگاه می کردند بی تفاوت باشم. بنا بر این وقتی رئیس پای اش را از در گذاشته بود بیرون ، برش داشته بودم و با خودم گفته بودم که چند صفحه ای از اولش را شروع کنم ببینم چطور شروع شده این کتابی که این همه درباره اش تعریف شنیده ام و آقای کتابفروش ِ شهر کتاب ِ برج آرین با شنیدن نام اش به جای هر حرفی برایم لبخندی  زده بود که من می بایست از روی لبخندش چیز هایی را درک میکردم که خودش ادامه داده بود :

- میدونین شما از صبح چندمین نفری هستین که این  سوالو می پرسه؟

و من جواب داده بودم که :

- جدی؟!

و بعد او پرسیده بود که:

- توی روز نامه ی شرق خوندین؟

و من جواب داده بودم که:

- همه جا!

و راستش اولین مطلب را درباره اش از سجاد صاحبان زند خوانده بودم که در چلچراغ نوشته بود. دومی را در روز نامه ی شرق خوانده بودم و سومی را صبح همان روز توی سایت بی بی سی. و خلاصه ی این معلومات را تحویل کتابفروش داده بودم و به هر حال او گفته بود که باید تجدید چاپ شود! من البته کمی متعجب از اینکه چگونه ممکن است به این زودی چاپش تمام شده باشد و کمی هم نا امید از اینکه جای دیگری پیدایش کنم، خدا حافظی کرده بودم.

اما عصر روز پست قبلی ، وسط ِ کار ، وسوسه ی خواندن ِ چند صفحه ی ابتدایی ، زمان را کشیده بود تا برگشتن ِ آقای رئیس و صدای باز شدن در که آمده بود، دوباره کتاب را بسته بودم و سعی کرده بودم حواسم را از لابه لای کلمات کتاب جمع آوری کنم دوباره توی نقشه ها. اما نشده بود!

 

کتاب جذاب نوشته شده. ادیبانه و حرفه ای نیست اما جذاب و دوست داشتنی ست. و کار آموز شماره ی دو که رفت، به آقای رئیس که برای یک ساعت ِ باقی مانده ی عصر، برنامه ی خاصی نداشت، پیشنهاد کردم کتاب را دست بگیرد و تا من این نقشه ها را تمام می کنم، بلند خوانی کند که هر دو بشنویم.

اولش با اکراه و احتمالن فقط برای اینکه کار روی نقشه ای که در دست دارم تمام شود قبول کرده بود. اما ده دقیقه ای از شروع خواندنش نگذشته بود که آنچنان تحت تاثیر قرار گرفته بود که از من دستمال کاغذی خواست که اشک هایش را که از شدت خنده جاری شده بود، پاک کند ! و هر ده ثانیه یکبار تکرار میکرد:

- شاهکار است! ....عالی است!

و بعد در مدتی که پیاده تا خانه می رفتیم، وظیفه ی بلند خوانی به عهده ی من بود و بعد تر، که با دخترک ، سوار بر ماشین ، عازم ِ فرودگاه بودیم این وظیفه به عهده ی دخترک بود.

 

عطر سنبل عطر کاج را به هر کسی که دنبال کتاب طنز واقع گرایانه می گردد، به هر کسی که به نوشتن علاقه دارد و نمی داند چگونه شروع کند، به هر کسی که تجربه ی زندگی  در کشور های خارجی را دارد یا هر کسی که قصد دارد برای زندگی به خارج برود یا هر کسی که عزیزی را در آنجا دارد پیشنهاد می کنم.

کتاب، ساده و گیرا نوشته شده و خواندن اش برای همه جذاب است.

 

 

عطر سنبل عطر کاج- پشت جلد

 

***

 

امروز من چه رویی دارم که از رو نمی رم!

 

  اولن که نمی دونم این ویندوزم انگار ویروس میروسی چیزی گرفته که هی برای خودش بدون اینکه از من بپرسه تصمیمات عجیب و غریب می گیره. توی ورد که دارم می نویسم یه دفه می بینم نصف نوشته هام نیست توی نت که هستم بیست ثانیه یکبار دیسکانکت میشه.

 اما با این همه امروز سه تا وبلاگ را به روز کردم و نمی دانم چند تا از وبلاگ های دوستان را کامنت نوشتم و نمی دانم چند تا کامنت نازنین ام بر باد رفت. درسته که دارم این ها را آفلاین و توی ورد می نویسم اما شما خیال کنین آنلاینه! کی به کیه!

 

دومن که از این آدامس جویدن های بعد از ظهرانه چیزی جز فک درد  و چند تا گاز گرفتگی جداره ی داخل لپ ها برایم نمی ماند. اما عجب رویی دارم که سر سختانه به جویدن ادامه میدهم.

 

و سومن این که  کار ها همچنان تل انبار شده اند روی هم. و من باز چه رویی دارم که حتی وقتی حرف خاصی برای گفتن ندارم و حتی وقتی ویندوزم خراب است و حتی وقتی این همه کار مانده همچنان اصرار دارم که همین چرندیات بی ارزش را بنویسم.

 

... اما نوشتم که بماند یادگار از این بعد از ظهر ابری ِ بیست و هشتم فروردین... 

 

+ کتا ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۸
comment نظرات ()