آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

۱

آقای رئیس ببخش اگه بیخود و بی جهت اعصابم خورده. می دونم که حق با توست. حق بیشتر اوقات با توست...

تقصیراین هوای فروردین است شاید . خب حواسم به کارم نیست. و باید باشد. در ها را باید چک کنم. به جای "چک" چی باید گفت؟ "کنترل" هم که خارجیه. مغزم چرا کارنمی کند؟ باید بگم "بازبینی" ؟ یعنی ما کلمه ی بهتر و ملموس تری نداریم؟

چرا دست و دلم به کار نمی رود؟ با چه کسی لج کرده ام؟  مال اوضاع مملکت است یا مال هوای بهار؟

...

۲

نوشته اند البرادعی برگشته و انگار قرار شده سه شنبه ۲۹ فروردین در مسکو  نشستی باشد برای بررسی تحریم ها علیه ایران که می تواند شامل مسدود کردن دارایی های ایران در خارج از کشور و منع ورود مقامات ایرانی به کشور های دیگر هم باشد ! به بقیه ی پیامد ها و اتفاقاتی که ممکن است بیافتد فکر نمی کنم.

و  نسبت به تماشای این وقایع حس خوبی ندارم. انگار ما یک عده آدم فلج و گنگ و ناتوان هستیم که مجبوریم بنشینیم و هر بلایی سر مان می آورند نگاه کنیم.

...

۳

امشب دوبار باید برویم فرودگاه. یک مسافر از سوئد می آید که همسر خواهر آقای رئیس است و چند مسافر از آمریکا که مهم ترینشان برادر آقای رئیس است.

تمرکز برای نوشتن ندارم.

دوباره ۱

رئیس دارد درباره ی ابعاد سونا از من نظر می پرسد. و اینکه سونا خشک باشد یا بخار. من تمرکز ندارم جوابش را بدهم. چقدر تازگی ها آدم بدی شده ام.

۴

اين کتاب پر سر و صدای عطر سنبل عطر کاج را هم بالاخره امروز پيدا کردم و خريدم. فکر کنم به هر حال خواندنش به نخواندنش بيارزد.

و ۵:

یک عکس هم از لای یک کتابی افتاده بیرون و سر نوشتش این بوده که بیاید اینجا کنار مانیتور جلوی چشم من که دلم برای صاحب عکس تنگ و تنگ تر شود. عکسی از بچگی های خواهرم است که شاخه گلی را کشیده سمت بینی اش و دارد با لبخند آنرا بو می کند.

فروردین است. فروردین بوده توی عکس حتمن. فروردین! همان ماهی که او رفت.

اینجا بهاران جان به سر ما می نسپارد...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٦
comment نظرات ()