آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

دیروز از خودم تعجب کردم که چگونه تاب آوردم ماندن را.

 

 به غصه ای که نتوانست شکستم دهد خندیدم. اولین بار بود که حس می کردم پر زور ترم از او. بله بله بله من پر زور تربودم.

 

 غصه هه می توانست باعث شود وبلاگ نویسی را ببوسم و بگذارم کنار. اما من توی چشم هایش نگاه کردم و و بلاگ نوشتم. غصه هه گفت:

        - چقدر پر رویی! وبلاگت را ببند و سرت را بگذار روی میز و گریه کن!

به غصه هه زبان درازی کردم. لجش گرفت. خواست درگیری فیزیکی ایجاد کند اما دستش به من نرسید. گفت:

       - بیا پای میز مذاکره. گفتم:

       - باشه.

رفتیم نشستیم و توی چشم های هم نگاه کردیم.احساس قدرت می کردم. من خوشحال بودم. او عصبانی. معلوم بود که اصلن دوستم ندارد. و خوبی اش همین بود. غصه ای که آدم را دوست نداشته باشد نمی تواند اشک آدم را در بیاورد.

 پای میز مذاکره توی چشم هایم نگاه کرد و گفت:

       - حد اقل وبلاگ نادانی را ببند! برو یک جای دیگر بی نام و نشان بنویس. گفتم:

       -  نمی بندم ! همان جا می نویسم. همه ی حرف های دلم را همان جا می نویسم.

 جناب غصه. گفت:

       - یک جا بنویس که جلوی چشم من نباشد. یک جا که من نتوانم بخوانم. گفتم :

       - همین است که هست. می خواهی بخوان نمی خواهی نخوان. گفت :

       - پس این چه مذاکره ای شد که تو حرف من را گوش ندهی؟

فکر کنم مثل بچه ها شانه بالا انداختم. بله. باید شانه بالا انداخته باشم. و فکر کرده باشم که به هیچکس ربطی ندارد که من برای دل خودم چه فکر هایی می کنم و چه یادداشت هایی می نویسم.

 

دیگر حرفی نزد. یعنی نتوانست که بزند. این یعنی زور من به او رسید. و این اولین بار بود که زور من به غصه ای میرسید.بعد فکر کرده بودم که  پس می شود با غصه ها چنین معامله ای کرد. مطمئن بودم زور هیچ غصه ای دیگر به من نخواهد رسید. اما  خودم به خاطر گذر از این مرحله از خودم تعجب کرده بودم که چگونه تاب آوردم...

***

امروز صبح اول صبح که بیدار شدم دیدم مثل عزرائیل ایستاده بالای سرم. چشم که باز کردم گفت که دوستم دارد. وقت گریه بود.

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۳
comment نظرات ()