آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
دیروز بعد از کار، حدود ساعت هشت شب بود که من و رئیس پیاده سمت خانه راه افتادیم و چون کفش رئیس تنگ بود و انگشت کوچک پایش ناراحت بود باید سوار تاکسی می شدیم و تاکسی نیامده بود و نیامده بود و نیامده بود و رئیس گفته بود که معده اش هم از گرسنگی درد گرفته و بعد اخمو تر و تلخ تر از همیشه نگاهش را دوخته بود به چراغ قرمزی که اگر سبز میشد ماشین هایی می آمدند و شاید یکی شان ما را سوار می کرد.
نگاهش کردم و گفتم بی خیال ِ دنیا رئیس! بیا چیپسی پفکی چیزی بخریم و لذت زندگی را ببریم! ... خنده اش گرفت. خندیدیم.
خوب، لحن ِ من نسبت به قیافه ی جدی او خنده دار هم بود. بعد تکرار کرد:" لذت زندگی..."
بعد گفت :" لذت زندگی به همین خنده هاست."
بعد فهمیدیم که در مدتی که داشتیم از زندگی لذت می بردیم چراغ سبز شده بوده و همه ی ماشین هایی که شاید یکی از آنها ما را سوار می کرد رد شده اند و رفته اند و حالا دوباره باید چشم می دوختیم به ثانیه شمار همان چراغ قرمز.