آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

ساعت از سه ی بعد از ظهر گذشته. من امروز مثل طلسم شده ها تقریبن هیچ کار نکردم. نشستم و عبور ساعت ها را نگاه کردم.

دخترکم زنگ زد و گفت که رسیده خانه و خبر تلخی داد. اینکه برای اولین بار امروز مادرم موقعی که توی خانه تنها بوده رفته بیرون. و همه نگران شده اند. و هر که از طرفی رفته دنبالش. و خواهرم پیدایش کرده.

کاش پدرم بفهمد که نباید او را در خانه تنها بگذارد.

***

دیگر اینکه به نظر من این آقایی* که داره الان گلدون ها رو آب میده خیلی از من آدم حسابی تره

ببین من از صبح تا حالا چه جوری وقت تلف کردم و هیچ غلط مهمی نکردم (این سه تا پست شاهدند!!)  اما اون از راه رسیده و داره گلدون ها رو آب میده.

دلم می خواد به خودم بگم خاک بر سرم.

 

(* آقای رئیس خودمون)

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۱
comment نظرات ()