آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چه خبرا؟

-چه خبرا؟

-...باز گشت به عقب!..ترور و انفجار و نابسامانی.

-چه خبرا؟

-داریم ساختمانی که هم شرکت و هم خانه مان توش بود را خراب می کنیم و من الان تقریبن از میان خرابه ها دارم می نویسم. ... چه جالب همه چیز تخلیه شده و کارگر ها مشغول کلنگ زدن هستند اما من و کامپیوترم همینطور این وسط مانده ایم.

- چه خبرا؟

مادرم دوهفته ی دیگر بر می گردد.

- چه خبرا؟

- هیچی منو آوردن اینجا تک و تنها بشینم کار کنم ولی من کارم نمیاد و شیطنتم میاد و امده ام وبلاگ نویسی و شیطنت.

- چه خبرا؟

- خب راستش.....یه مقدار حرف از دیروز تو دلم مونده که اینجا جای گفتنش نیست. یه مقدار حرف هم مال امروز صبحه که ... خب... باز بگو مگو داشتیم و اشکم در اومد... همینا رو میخواستی بگم؟ تقصیر من نبود. مطمئنم که نبود. مشکل اینجاس که این آدم اصلن توان شنیدن نداره . من تا وقتی گوش هستم مشکلی نیست اما وقتی حرف می زنم ...نمی دونم شاید زبونم یه زبون دیگه س ؟ من که چیزی نگفتم. فقط گفتم یه دفترچه ی دیگه باز کنیم حساب پول های ساختمان رو از حساب پول های شخصی جدا کنیم. میگه تو به من اعتماد نداری. آخه به نظر من اصلن موضوع اعتماد نیست. من فقط می خوام حسابا قاطی نشه. می خوام بدونم چه قدر خرج کردم یا چه قدر تونستم پس انداز کنم. اگه پول هایی که باید خرج ساختمون بشه قاطی حساب شخصی باشه که نمیشه....آخه این حرف اشکالی داره؟ باید به کسی بر بخوره؟

نمی دونم....

 من طبق معمول بغضم گرفت. گفت اگه گریه کنی میرم دیگه بر نمی گردم. من باز ساکت شدم. و هنوز که هنوزه ساکتم. آدم می تونه ساکت بمونه. فقط اشکال اینجاس که آدم گاهی گاهی گاهی یادش میره که میتونه ساکت بمونه و همین گاهی ها دردسر ساز میشن.

اشکم در اومد اما نریخت. هنوز یه جایی وایساده که نمی دونم کجاس.

دیگه نمی پرسی چه خبرا ؟

 

 

+ کتا ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٢
comment نظرات ()