آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

 

چقدر احمقم که به این موضوع فکر می کنم. حرف به این سادگی! این همه کند ذهنی و کند فهمی ندارد که! بس شد؟ تمام؟

 

حالم خوب نیست. دلم گرفته. از این گوشه ی خراب دنیا دلم گرفته که در آن هیچ، همه می شود و همه ، هیچ!

 یکی به من بگوید که هیچ همه نیست. همان هیچ است و ارزشی بیشتر از آنچه هست ندارد.

 بعد تاکید کند که ضمنن همه هم همه است و همان است که هست و نباید کمتر از آنچه هست به آن نگاه شود.

بعدش مطمئنم کند که موضوع به این سادگی را همه ی دنیا می دانند و خود را متعجب نشاند دهد که: اِ ؟ ..تو چطور تا حالا نمی دانستی؟ ...

بعد از این که این ها را بفهمم احتمالن حالم خوب می شود !

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۱
comment نظرات ()