آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک زخم قدیمی

 

  میم (یا به قول خودش سین ) نوشته که ماه آگوست از لندن می آید و از من خواسته که همدیگر را ببینیم. چه ساده به نظرش می آید و چه سخت به نظرم ! 

 من هیچ جوابی ندادم. و با خودم فکر کردم که این روز ها عمر چه قدر دور به دور شده!  هجده سال است که ندیدمش! روزگاری فکر می کردم که هجده روز ندیدنش هم غیر ممکن است! و غیر ممکن بود. درد و حسرت بود. اما گذشت.

از یاد آوری این هجده سال ، یادم میآید که چند روز پیش هم نیلوفر برایم ای-میلی زده بود و از خاطراتی نوشته بود که به قول او مربوط به بیست سال پیش بود. و این به نظرش وحشتناک بود. اما حقیقت این است که آن خاطراتی که او نوشته بود مربوط به سال های ۶۲-۶۳ میشد. یعنی حدود بیست و دو-سه!  اما من برایش نوشتم که چه اهمیت دارد که چند سال پیش بود؟‌

نیلوفر الان پزشک شده و تخصص اش را در روانپزشکی گرفته. جالبی قضیه این است که من الان در خانه ی پدری ام زندگی می کنم. و او هم الان در خا نه ی پدری اش زندگی می کند. و هر دو باز توی یک کوچه ایم! اما با آن همه خاطرات شیرین و مشترک و این نزدیکی راه ما چقدر با هم غریبه شدیم. و هیچکدام نمی دانیم این را چه کسی خواسته.

حالا دوباره به جوابی که هنوز به آن ای- میل  نداده ام فکر می کنم. و فکر می کنم که همدیگر را بعد از هجده سال ببینیم که چه؟

آخرین بار که دیدم اش انگار سال ۱۳۷۰ بود که اتفاقی توی نمایشگاه گل و گیاه به هم بر خورده بودیم. ۵ دقیقه ای با هم حرف زده بودیم و فهمیده بودم که یک دختر دارد و دخترش آن موقع انگار یکساله بود.

همدیگر را ببینیم که من بپرسم تو چطوری و تو بپرسی که من از زندگی ام راضی هستم یا نه؟ ... که من یاد همه ی خاطرات گذشته بیافتم و دلم به اندازه ی همه دوری آن سال ها و این راه ها بگیرد؟ من احوال دختر تو را بپر سم و تو از من بپرسی که آیا بچه دار شده ام یانه ؟‌!... 

نامش را عوض کرده گذاشته سین! اما من به نام سابق- همان میمی که بود- برایش نوشته بودم و او مگر خودش ننوشته بود که آدم دیگری شده که خودش را نمی شناسد؟ و حالا آخرش به دو تا نام امضا کرده. گفته با هر نامی که می شناسم اش...  

خنده ی تلخی می کنم.

بعد باز  انگشت هایم سر خود  ماه های فرنگی را می شمارند تا  آگوست...

چه سخت است جواب دادن یا ندادن به او.

جواب دادن یا ندادن به کسیکه همه ی اطرافیان من می شناسندش. همه ی دوستان گذشته و حال و آینده ام،  - همسرم و حتی دخترم.

 همه می دانند که زمانی عزیز ترین آدم زندگی من بوده و ناگهان یک روز همه چیز را بر هم زده. یادم نمی رود. یادم نمی رود آن ضربه را هیچوقت...

اما پارسال توی اورکات همدیگر را پیدا کرده بودیم. نوشته بود که به من بد کرده و من بخشیده بودم اش و همه چیز انگار تمام تمام شده بود.  فهمیده بودم که رفته انگلیس. چند تا یادداشت رد و بدل شده بود و چند تا ای- میل که تصاویر مجسمه هایش بود و نقاشی های من یا ساختمان های عجیب و غریب. 

  حالا - بعد از هجده سال-  می آید. می خواهد من را ببیند. اما به من بگوید چه؟‌ چقدر ساده می آید به نظرش. یا اینکه چقدر سخت می آید به نظرم. کداممان اشتباه می کنیم؟

چه سخت است تهیه ی یک جواب محترمانه و دوستانه برایش. چه بنویسم؟‌

 

+ کتا ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٠
comment نظرات ()